تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب ضرب المثل
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ماستها رو کیسه کردند.

اصطلاح بالا کنایه از جا خوردن ،ترسیدن،از تهدید کسی غلاف کردن و یا دست از کارخود کشیدن.

مثلا می گن:به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماست ها روکیسه کردند.

***

ژنرال کریم خان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجاررئیس فوج فتحیه ی اصفهان بود .

پارک مختارالسلطنه در اصفهان که الان گویا محل کنسولگری انگلیس هست مال اون بود.

***

مختارالسلطنه پس از مدتی به تهران میاد وبه علت گرونی و نا امنی که در تهران بود به دستور ناصرالدین شاه حکومت پایتخت رو برعهده گرفت.در اون زمان چون هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرارنشده بود و شهرداری(بلدیه)وجود نداشت حاکمان با اختیارات خودشون توی کلیه امورمن جمله امر خواروباروتثبیت قیمتها نظارت کامل داشتند و گرونفروشها رو مجازات میکردند...

روزی به مختارالسلطنه خبر دادند که نرخ ماست در تهران گرون شده و طبقات پایین از این ماده ی غذایی که ارزانترین چاشنی هست نمی تونند استفاده کنند. مختارالسلطنه هم دستور صادر کرد و ماست فروشان رو از گرون فروشی منع کرد.بعد مدتی برای اطمینان خاطر، خودش با قیافه ی ناشناخته به یکی از این دکان ها رفت ومقداری ماست خواست.

ماست فروش که مختارالسلطنه را ندیده بود و فقط نامش را شنیده بود پرسید:چه جورماست میخواهی ؟ مختارالسلطنه گفت:مگر چند جور ماست داریم؟ماست فروش جواب داد:معلوم است تازه به تهران آمدی،دو جور ماست داریم یکی ماست معمولی و دیگری ماست مختارالسلطنه!!!

مختارالسلطنه با تعجب از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.ماست فروش گفت:ماست معمولی همان ماستی است که از شیر میگیرندوبدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان میخواست میفروختیم.الان هم در پستوی دکان دارم اگر مایل باشید میتوانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف میکند  بخرید!اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که درمقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!ازآنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه میفروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست ها را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم!حالا از کدام ماست میخواهی؟این یا آن؟

مختارالسلطنه که تا اون موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیشتر از این طاقت نیاورد و به فراشان حکومتی دستور داد ماست فروش را جلوی مغازه اش به صورت وارونه آویزون کردندو بند تنبونش رو محکم بستند بعد ظرف دوغ رو از بالا داخل دو لنگه ی شلوارش ریختند و شلوار رو از بالا به مچ پاهاش بستند.بعد از اینکه فرمانش اجرا شد رو به ماست فروش کرد و گفت:آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تاتمام آبهایی که داخل این ماست کردی ازخشتک توخارج شود و لباسها و سروصورت ترا آلوده کند تا دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!!

بقیه ماست فروشها وقتی ازمجازات همکارشون آگاه شدند همه ماستها رو کیسه کردندتا آبهایی که داخلش ریخته بودند خارج بشه و مثل همکارشون گرفتار قهرو غضب مختارالسلطنه نشن.

الان هم اگه همچین مجازاتهایی وجود داشت خیلی خوب بود!!

 

 

چوب توی آستین کردن!!

سلام خوب هستین شما؟بعد قرنی اومدم یه ضرب المثل گذاشتم...

هر وقت کسی بخواد با یکی بزرگتر و گنده تر از خودش مبارزه کنه برای هشدار و تهدید به اون فرد میگن:با اون در نیفت چوب توی آستینت میکنه ! یا اینکه :طرف قوی هست.حریفش نیستی .چوب توی آستینت میکنه.

به طوری که در کتابهای مختلفی از عصرهای پیشین و گذشته ها نوشته شده که دورانی بود که خودکامی و حکومت استبدادی حکمفرما بود محکومان و گنهکاران رو به طریقی مجازات میکردند تا درس عبرتی برای بقیه بشه.

تنبیه و مجازات بستگی به شدت و ضعف جرم گنهکاران به سه شکل انجام میشد.

مجازات مرگ،مجازات قطع و نقص عضو،مجازاتی که موجب درد و ناراحتی بشه.

هرچند توی این زمونه مجازات قصاص به صورت چوبه ی داریا تیر باران یا در اطاق گاز و یا روی صندلی الکتریکی  انجام میشه ولی در اون دوران انواع و اقسام مجازاتی که منجر به مرگ میشد عبارت بود از:سر بریدن ،شکم دریدن، طناب در گلو انداختن و خفه کردن،شقه کردن،از کمر دونیم کردن،زنده پوست کردن و ...(یا خدا چقدر وحشتناک).

مجازات قطع و یا نقص عضو که برای مجرمان درجه دوم بکار میرفته عبارت بود از:چشم از حدقه در آوردن،آهن داغ از جلوی چشم عبور میدادن تا دید چشم از بین بره،دست و پا و گوش وبینی بریدن،دندان شکستن،لب دوختن و جز اینا که محکوم بیچاره دچار نقص عضو میشد.

مجازات محکومان درجه ی سوم عبارت بود از:چوب و تازیانه زدن بر کف و کفل مجرم!،وارونه از درخت آویزون کردن،وارونه روی دو دست ایستادن،روی یک پا ایستادن و بالاخره چوب توی آستین کردن...

طریقه ی کار به این صورت بود که دو دست محکوم رو به صورت افقی نگه میداشتند و یه چوب محکم و غیر قابل انعطاف از آستین لباسش رد میکردند و از آستین دیگه خارج میکردند.سپس مچ دستها و انتهای آستین محکوم رو با طناب به چوب می بستند تا محکوم نتونه دستهاش رو به چپ و راست و بالا و پایین حرکت بده.

محکوم رو با توجه به اهمیت خلافی که کرده به همون شکل در فضای باز نگه میداشتند تا پشه و مگس و سایر حشرات مزاحم بر سرو صورتش بشینند و اون نتونه دفعشون کنه.مجازات چوب توی آستین کردن اگر چه مرگ آور نبود و موجب نقص عضو نمیشد ولی پیداست که دستهای مجرم بر اثر بی حرکت ماندن رفته رفته کرخت و بی حس میشد مخصوصا هجوم مگس و پشه به سرو صورتش چنان چندش آور ناراحت کننده بود که مدت زیادی نمیگذشت فریادش به آسمان بلند می شد و از عمل خلافش اظهار ندامت و پشیمانی کرده و طلب عفو و بخشش میکرد.

چقدر گرد و خاک گرفته اینجا ...!

با همه بله با من هم بله؟

از فردا کلاسهام شروع میشه البته یک هفته هست که شروع شده و من این ترم بیشتر از خانواده ام و شماها دور هستم سعی میکنم جمعه ها یا شنبه ها که تهران هستم براتون مطلب بزارم

دوست یا آشنایی به ویژه فردی که خدمتی انجام داده باشه و منشا اثری واقع بشه همیشه توقع داره که طرف مقابل به احترام دوستی و یا به پاس خدمت ،خواستشون رو بدون چون و چرا انجام بده و اگر طرفشون بنا به دلایلی نتونه انجام بده به خودشون حق میدن که ضرب المثل بالا رو از روی رنجش و گلایه بیان کنند.

در حدود پنجاه سال قبل ( یعنی نیمه اول قرن چهاردهم هجری قمری) یکی از رجال سرشناس ایران به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانه ها را به عهده گرفته بود از روی نصیحت گفت : فرزندم، مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالبا با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمی کند مرد سیا سی و اجتماعی برای آنکه جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو فرزند عزیزم نصیحت می کنم که در مقابل پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو :بله، بله. زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان می آید . که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله می شمارند .

فرزند این آقا در پست معاونت – و بعدها کفالت- وزارتخانه مزبور نصیحت پدرش را بکار بست و به همین ترتیب قسمتی از مشکلات روزمره رو با گفتن بله بله رفع میکرد از قضا روزی پدر راجع به کار مهمی به پسرش تلفن کرد و انجام دادن اون کار رو به طور جدی خواست .فرزند هم در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع میگفت :بله بله قربان ! پدرهرقدر اصرار کرد که جواب صریح از پسرش بشنوه پسر کماکان جواب میداد بله قربان !کاملا متوجه شدم چه میگویید.بله بله !!بالاخره پدر از کوره در رفت در نهایت عصبانیت فریاد زد:پسر این دستورالعمل را من به تو یاد دادم .حالا با همه بله با من هم بله؟

ادامه .....

خلاصه ه ه ه  مهرک به دستور اون خیر اندیش قبل همه خودش رو به پشت در اتاق قاضی رسوند اتفاقا نیمروز گرمی بود و قاضی بساط عیش و طرب و ... به راه انداخته بود. مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی رو میکشید با صدای بلند که قاضی هم بشنوه بلند گفت : حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند و حال خوشی دارند و مشغول راز و نیاز هستند دست نگه دارید و مزاحمشان نشوید تا از نماز و عبادت فارغ شوند!!! قاضی ابوالقاسم از زیرکی اون خوشش اومد و با خاطری جمع کارش رو انجام داد و بساطش رو جمع کرد مهرک رو صدا کرد و گفت :فرزند تو که هستی و چه حاجتی داری؟ مهرک پس از تعظیم و دستبوسی یک به یک گرفتاریش رو گفت.

قاضی گفت :چون میدانم جوانی پخته و رازدارهستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش

مهرک گفت :با اطمینان و با پشتگرمی به عدالت حضرت قاضی شتر که هیچ فیل را هم نادیده خواهم گرفت!!!

ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و قاضی بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان خداشناسی ودینداری و شرافت و پاک نظری و بی طرفی خویش  دستور داد شاکیان به نوبت جلو برن و شکایتشون رو اعلام کنند .

ابتدا شکایت شمعون اعلام شد و سند رو به قاضی نشون داد و گفت : چون مهرک  بدهی خود را نداده پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد! قاضی به مهرک گفت درست میگوید؟

مهرک گفت :بله! قاضی گفت : اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی غلط است ولی من با تو همراهی میکنم تا حق و طلب خود را وصول کنی.این کارد و این ترازو ولی باید دو کار انجام نشود !بی آنکه قطره خونی ریخته شود زیرا جزو قرارداد نیست.دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود وگرنه شدیدا مجازات خواهی شد.

شمعون گفت : حضرت قاضی قربانت گردم خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم  که حتی قطره خونی هم ریخته نشود؟

قاضی گفت چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی  هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوان خانه را بدهی  وآزاد شوی!

شمعون خواست داد و بیداد کنه که ماموران اجرا گرفتنش و کتک مفصلی بهش زدند  و مبلغ ششصد و پنجاه درم برای گرفتند و غائله رو ختم کردند!!

بعد اون مرد پدر کشته با گریه و زاری  گفت: پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد !

قاضی گفت:اولا غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت عرض کرد هفتاد و دو سال  .قاضی از مهرک پرسید تو چند سال داری ؟گفت :بیست و هشت سال . قاضی بدون تعمل حکمش رو اعلام کرد و گفت : قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد  جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند تا هفتاد و دو ساله شود  آن وقت متهم را در پای همان دیوار  بخواباند . سپس از بالای دیوار به همان  کیفیت بر روی او جستن کند  تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند!!

وقتی پسر حکم قاضی رو شنید از شکایت خودش صرف نظر کرد که قاضی گفت :بخشش تو کافی نیست  از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود  علیه متهم اقامه دعوی نکند؟  باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تامین شود . این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد .

نوبت مدعی سقط جنین رسید.جوان شاکی گفت : هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه  پیش این آرزو برآمد همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد . قاضی فکر کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید خودتان می توانستید دوستانه  با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد .بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر؟ گفت :با نهایت تاسف پسر.قاضی حکم را اعلام کرد:  هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید غرامت سقط جنین ایجاد جنین دیگربه علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی نزدیک به وضع حمل شود و از امروز تا هنگامی که دوباره باردارشود را از مال خود بپردازد بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید  هم بر عهده متهم موصوف است .. که شخصاً باید تقبل کند!!  چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد  ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است  ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود!!! شاکی فرزند باخته از وحشت گفت جناب قاضی این چه حکمی است؟ قاضی گفت: همین است که گفته ام !مرد گفت:من ازحق خودم میگذرم حتما قشمت نبود که فرزند داشته باشم .قاضی هم فریاد زد : خیره سر، کدام حق؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است وقتی حکم صادر شد  فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود  فرمان داد که همسر شاکی را در اختیار متهم قرار بدهند مگر اینکه شاکی خسارت رو بده  و حق دیوانخانه رو هم بده . ماموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک حق دیوانخانه به اضافه ی یکصد و پنجاه درم برای خودشون گرفتند و آزادش کردند.

صاحاب خر دم کنده وقتی ماجرا را دید حساب کار خودش رو کرد و خواست از اتاق محاکمه خارج بشه که  قاضی دید وگفت: موقع رسیدگی به شکایت شما رسیده کجا میروی؟ صاحب خر گفت: عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد،  شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند  می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد قاضی گفت : متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد  دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید  صاحاب خر جواب داد :  اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم در خارج از عدالتخانه   شهودی حاضرکردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده  است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت میشود  متولد گردیده است!!

قاضی گفت : استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون  با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید  غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت  غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند  

و این عبارت از اون زمان یعنی عصر غزنویان در میان مردم به  صورت ضرب المثل در اومده.

 حس  میکنم کم کم دارم میشم ننه شهرزاد Smiley

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان