۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حکایت

تاجری بود که دو زن داشت یکی پیر و دیگری جوان هر وقت از سفر می آمدآن زن پیر پیش میامد و او را به اتاق خود میبرد. تاجر ازاین معنی بسیار دلگیر بود وقتی از سفر آمد چون داخل خانه شد با شمشیر کشیده داخل شد زن پیر به عادت سابق پیش آمد پرسید: که چرا شمشیر کشیده ای گفت من در دریا نزدیک شد که غرق شوم نذر کردم که اگر نجات یابم هر کدام از زنهای من پیش من آید او را قربانی کنم حال باید تو را قربانی نمایم گفت: من زن قدیم توام آن زنت را قربانی کن گوسفند پیر قربانی مکن.

پس آن زن را طلبید و دست و پای او را بست . زن پیر گفت که من نمیتوانم ببینم او را در پیش چشم من قربانی کنی تاجر وقت را غنیمت شمرد آن زن جوان را به اتاق خلوت برد زن پیر دید که خیلی طول کشید و خبری از آنها نشد از عقب در آمد دید تاجر با آن زن. . . در را شکست و فریاد کرد که ای قرمساق اگر این قربانی را نذر کرده بودی چرا اول به من نگفتی تا از این سعادت عظمی محروم نمانم.

۳تا حکایت

سلام به همه ی دوستان گلمون وممنون از اینکه پیشمون میاین

این دفعه هم چند تا حکایت با مزه (البته از نظر ما با مزه هست شاید....)براتون نوشتیم و باز هم میگیم ما هیچ منظوری از نوشتن این حکایات نداریم و فقط برای شاد شدن شما عزیزان هست....

۱)مردی نقل کرد که من زنی داشتم وقتی درایام قحط به خانه آمدم چون چیزی نیاورده بودم از ترس زن خود را به مردن زدم زن بالای سر من آمد هر چه مرا صدا زد من جواب ندادم . دستهای مرا از زمین برداشت دید حرکت نمیکند تا انکه یقین کرد که من مرده ام .

پس دست خود را بلند کرده بر فرق من میزد و شیون میکرد و میگفت : که ای شوهرم مردی حالا من نان از کجا بیاورم.

من دیدم که اگر نمرده ام از ضرب دست او خواهم مرد زنده شدم و ازخانه فرار کردم .

۲) وقتی زنی به شوهر خود گفت که قسم به خدا که ما هردواهل بهشتیم ..شوهر گفت این سخن را از کجا می گویی؟

 زن گفت : چون شوهری در عالم از تو زشت ترو بد خوتر نیست و من بر مصائب تو صبر کردم و صابران اهل بهشتند و زنی در عالم ازمن خوشگلتر و بهتر نیست و تو بر این نعمت شکر کننده و شاکران نیز اهل بهشتند.

۳) شخصی حکایت کرد که در سفری شبی به منزل پیرزنی فرود آمدم آش کلمی پخته بود خوردم و خفتم چون هوا بسیار سرد بود لحاف را برسر کشیدم . لختی از شب گذشت . بیدار شدم دیدم که از اثر آن آش کلم لحاف را متعفن کرده ام سر از لحاف بیرون آوردم تا نفسی بکشم دیدم که آن پیرزن همه ی اتاق را متعفن کرده دوباره یر به زیرلحاف کردم و گفتم که بازاز خودمان .

دو تا حکایت

   یه مدته که براتون حکایت ننوشتیم این دفعه درانتخاب این حکایت دقت بیشتری کردیم تا مورد انتقاد خانم های گل قرار نگیریم . البته ما ازنوشتن حکایتهای قبلی هیچ منظوری نداشتیم فقط برای شاد شدن شماست حتی برای چند لحظه.. . . . . . . . .

   شخصی چهار زن داشت وقتی بیمار شد خواستند اورا از بالای پله های بام به زیر آرند دو زن او دو دست او را و دو زن دیگرش دو پای او را گرفتند واز پله های بام به زیر می آوردند وآن مرد سر خود را حرکت می داد وزیر زبان چیزی می گفت پرسیدند چرا زن خود را تکان می دهی وچه میگویی گفت : فکر میکنم که اگر خوب شوم انشاالله یک زن دیگر بگیرم واو هم هر وقت ناخوش شوم سر مرا بگیرد که به زمین نخورد .

   پس چون زنها این سخن را شنیدند همه متغیر شدند به یکبار همه دست از وی برداشتند وآن بیمار از پله های بام افتاد وسر وپای او شکست و وفات نمود .

   زنها گفتند : که خوب شد که مردی تا دیگر زن نگیری .

                             + + + + + + + + + + + + + + + + + + + 

      مردی زنش بار حمل داشت شبی چراغی روشن کرده نشسته بودند که زن را درد زادن گرفت ویک طفل زائید ولحظه ای نگذشت طفلی دیگر زائید لحظه ای نگذشت که طفل سیم آمد مرد ترسید فورا چراغ را خاموش کرد وگفت تا روشنایی را میبینند پی در پی بیرون خواهند آمد .

                       

حکایت نخودچی خورون

باعرض معذرت ازدوستان ...مجبورشدیم این داستان را بدون سانسوربنویسیم...

مردی عیال بار شد وممکن نمیشد که وقتی بازوجه اش خلوت کند اززن حیله خواست گفت امشب قدری نخودچی بگیروبیاور.

شب مرد آمد نخودچی آورد زن آنها راقسمت کرد بربچه ها وگفت سررا زیر لحاف کنید یک دانه یک دانه بخورید که اگرسراززیر لحاف بیرون کنید یا دودانه دودانه بخورید میخ به فلانتان خواهند کرد پس زن هم قدری نخودچی برداشت ومشغول خوردن شد وچون بچه ها سرزیر لحاف کردند مرد بازن مشغول شد.

اتفاقا یکی از بچه ها سراززیر لحاف بیرون کرد دید پاهای مادر...سرزیر لحاف کرد وگفت ای بچه ها مبادا دودانه دودانه نخودچی بخورید یقین مادرمان دودانه دودانه خورده است که پاهایش به هوا رفته است .

واینک حکایتی دیگر....

فصادی(رگ زن)اززنی خون می گرفت واو ناخوشی خودرا نقل میکرد گفت ای استاد سرم درد میکند استاد گفت که ازبسیاری خون است گفت چشمم سیاهی میکند گفت این نیز از بسیاری خون است گفت نفسم تنگ میگیرد گفت از بسیاری خون است وچون نیشتررا فرو کرد زن ضرطه ای بداد(در داد) وگفت ای استاد این هم ازبسیاری خون است گفت نه این دیگر از فراخی کون است.

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic