۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

باز هم چند حکایت بامزه

۱) زشت رویی در آ یینه به چهره خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.

۲)مردی را علت قولنج افتاد تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهد می‌کرد و می‌گفت بار خدایا بهشت نصیبم فرمای یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟

۳)مردی با خشم خویش نزد حاکم آمد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان بادی از او بجست پس روی به قفای خود کرده و گفت آیا تو میگوئی یا من بگو یم

۴)مردی زردشتی بمرد و قرضی بر عهده او بما ند پس مردی پسر او را گفت خانه ات را بفروش و قرض های را که به گردن پدرت بود بپرد از گفت اگر چنا ن کنم پدرم به بهشت شود گفت نی گفت پس بگذار او در آ تش باشد و من د ر خانه خود به آرامش.

چندحکایت

حکایت اول :

مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.

حکایت دوم :

شخصی ماست خورده بود قدری به ریشش چکیده ـ یکی از او پرسید که چی خورده ای ـگفت ـ کبوتر بچه ـ گفت راست می گوئی که فضله اش بر در برج پیداست

حکایت سوم :

پادشاهی را سه زن بود ـ پارسی و تازی و قبطی ـ شبی در نزد پارسی خفته بود از وی پرسید که چه هنگام است ـ زن پارسی گفت ــ هنگام سحر ـ گفت از کجا می گوئی ـ گفت از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته ومرغان به ترنم در آمد ند ـ شبی دیگر نزد زن تازی بود ازوی همین سوال کرد ـ او جواب گفت که هنگام سحراست از بهر آنکه مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد ـ شبی دیگر در نزد قبطی بود از وی پرسید ـقبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است

حکایت چهارم :

عربی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانه کعبه شد و در پرده کعبه آویخت و گفت بار خدایا پیش از آن که دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز

سلام به همه ی دوستای عزیزو نازمون این آخرین مطلب تو سال ۸۴رهSmiley

امیدواریم تو سال جدید همیشه لباتون پرازخنده باشه وهیچ غمی سراغتون نیاد و به اونچه که میخواین برسین .Smileyهرچند که همه موقع تحویل سال به فکر خودشونن ولی ۲تاسوگلی رو فراموش نکنید ما هم سعی میکنیم به یادتون باشیمSmileySmileySmiley

حالا بریم سراغ حکایت :

پادشاهی را سه زن بودـ پارسی  تازی  قبطی ـ شبی در نزد پارسی خوابیده بود از وی پرسید که چه هنگام است ؟ پارسی جواب داد هنگام سحر.گفت از کجا میگویی؟گفت از بهرآنکه بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمدند.شبی دیگر نزد زن تازی بود و از وی همین سوال را پرسید او جواب گفت که هتگام سحر است از بهر آنکه مهره های گردنبندم سینه ام را سرد میسازد.شبی دیگر در نزد قبطی بود از وی پرسید قبطی در جواب گفت هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است.Smiley

                                        +*+*+*+*+*+*

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت .عزم سفری کرد.از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هر گاه حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون باز آیم اگر تو نباشی  مرا حال معلوم شود پس از مدتی خواجه به خادم نوشت:

چیزی نکند که زهره ننگی باشد.............بر جامه او ز نیل رنگی باشد

خادم باز نوشت که:

گر زآمدن خواجه درنگی باشد..............چون باز آید زهره پلنگی باشدSmiley

                                  +*+*+*+*+*+*+*

ضمنا ما از ۲۹ اسفند تا ۱۸ فروردین نیستیم Smiley

امیدواریم عید به همتون خوش بگذرهSmiley

حکایت بیسکویت

شبی یک خانم در فرودگاه منتظر پرواز هواپیمای خود بود . تا پرواز این هواپیما هنوز چند ساعت باقی مانده بود . او در یک قهوه خانه یک جعبه بیسکویت خرید و برای خواندن کتاب در یک جا نشست.Smiley

او هنگام خواندن کتاب متوجه شد که مردی که در کنارش نشسته است و بدون گرفتن اجازه بیسکویتی از جعبه اش برداشته و می خورد.Smiley این خانم وانمود کرد که متوجه موضوع نشده است .Smiley زیرا نمی خواست خشمگین شود . او ضمن خواندن کتاب و خوردن بیسکویت، به ساعت نگاه کرد. زمان کم کم در حال گذر بود . در عین حال مرد کماکان بیسکویت می خورد .Smiley این بار او جدا عصبانی شد و فکر کرد که اگر من تا این اندازه بخشنده نباشم، آن مرد کم کم مرا کتک نیز خواهد زد. Smiley

او یک بیسکویت می خورد و آن مرد نیز یک بیسکویت می خورد. هنگامی که فقط یک بیسکویت باقی مانده بود ، مرد لبخندی زد و آخرین بیسکویت را برداشته و آن را نصف نموده و نیمی را به این خانم داد.Smiley خانم فکری کرد که این مرد خیلی بی شرمانه رفتار می کند و حتی ابراز تشکر نمی نماید . Smiley

وقتی سوار هواپیما شد. برای بردن چمدان خود به ورودی گمرک رفت. هنگامی که در جای خود در هواپیما نشسته بود ؛ کیفش را باز نمود، نمی توانست تنفس کند.Smiley چون او متوجه شد که آن جعبه بیسکویت هنوز در کیفش است. او دزد بیسکویت بود.SmileySmiley

 
  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات