۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عموی من احتیاج به دعا داره !!!

سلام

تا حالا اتاق I.C.U رو تو فیلم ها دیده بودم و فکر نمیکردم خودم یه روز برم از نزدیک ببینم،و از خدا تو این ماه میخوام که واسه هیچ کدومتون پیش نیاد حتی واسه رد شدن از کنار درش...

عمو بزرگم الان گرفتار این اتاق شده و هیچ راه واسه خلاص شدنش نیست ،چند سال قبل که من 13یا 14 سالم بود بر اثر بسته شدن رگهای قلبش مجبور شد عمل کنه و شکر خدا حالش خوب شد ولی خیلی مواظب قلب عمل شدش نبود مرتب سیگار می کشید و کار میکرد هیچ وقت هم ندیدم به خودش استراحت بده تا چند وقت پیش که هوس مسافرت کرد و رفت شمال ،از کوچیک تا بزرگ پیش همه رفت و دیداری تازه کرد که باعث تعجب ما بود که عمو جان چه عجب رفته سفر؟،خوش میگذرونه؟ ،نگو خودش میدونست که خیلی به پایان عمرش نمونده حتی به مادر بزرگم گفت که من خیلی بمونم تا عیده که مادر بزرگم کلی قربون صدقش می ره که من زنده باشم و تو بری؟(هنوز کسی جرات نکرده بهش بگه )

خلاصه تا چند روز پیش که برگشت خونه ش نهارش رو میخوره و میخوابه ،وقتی بیدار میشه می بینه نه می تونه بلند بشه نه می تونه حرف بزنه، آوردنش بیمارستان وعکس و آزمایش و... نشون میده که بیشتر مغزش رو سکته گرفته و علاوه بر نصف بدنش قدرت تکلمش رو هم از دست داده میبرنش I.C.U و اونقدر هوشیاری که داشت با زدن آمپول از بین میره ...

خیلی سخت بود اون لحظه که من و سوگلی بزرگه  لباس مخصوص پوشیدیم و رفتیم بالا سرش که عمو جانمون رو ببینیم

 یه اتاق بود که همه با کلی شیلنگ و سیم و چند تا دستگاه بیهوشه بیهوش بودن و همراهاشون با چشم گریون بالا سرشون بودن من که حتی قدرت ایستادنم رو از دست داده بودم و کل بدنم میلرزید دیگه سوگلی رو نمیدونم تو چه حالی بود  عموجان رو دیدیم که چقدر لاغر شده بود چقدر شیلنگ بهش وصل بود، نبضش چقدر ضعیف بود ،قلبش هم کند میزد، موهای سفیدش نشون میده که چقدرسختی و زحمت کشیده ...از دیروز تا چشمم رو روی هم میزارم این صحنه میاد جلو چشام، هیچ کدوم دل و دماغ هیچ کاری رو نداریم باز خدا رو شکر میکنم که امتحانات عقب افتاده وگرنه نمیدونستم چه خاکی باید به سرم بریزم...

دیروز قلبش ایستاد ولی دکترا تونستند دوباره بیارنش این دنیا، در کل ما رو نا امید کردند و گفتند الان با دستگاه زنده هست و نفس میکشه .

هیچ کسی نمیدونه چیکار باید بکنه خیلی سخته تصمیم گرفتن تو اینجور شرایط...

از ته قلبم آرزو میکنم که شماها هیچ وقت تو این شرایط قرار نگیرید

اول از خدا میخوام بعدش از امام حسین که شفاش بده

ببخشید اگه مرتب میام اینجا و ازتون میخوام که دعا کنید ،دعاش کنید عاجزانه ازتون درخواست میکنم که دعاش کنید اون هنوز دو تا پسر مجرد داره زوده براش که الان این دنیا رو ترک کنه ...

اینا روگذاشتم که سوک سوک دیگه بیتابی نکنه!!:دیییی

اینم عکس ماهیها Smiley

نگینی که گفتم این بود

این یکی جفت بالاییه به لباش نگاه کنید

اینم جفتشه لباشو نگاه کنید

این دو تا دلقک ماهی هستن .بد فکر نکنید موقع خواب این ژست رو میگیرن

عکسش کم کیفیته به بزرگی خودتون ببخشید، با دوربین گوشی در پیتم گرفتم، ما که مثل بعضیها  N95  نداریم :دی

قصه ی ماهی ما!!!

سلامی گرم و داغ میکنم به شما تو این هوای سرد ...Smiley

هر چند ما که سردی هوایی حس نمیکنیم شما رو نمیدونم، من که تو خونه نشستم و از جام تکون نمیخورم

اگه مریض شدین ،اگه سرما خوردین باید بگم آخیییییییی ،الهییییی ،چرا مواظب نیستین انشالله زودتر خوب شین ...Smiley

این روزها چه روزهای خوبیه  در کنار خانواده ،گرم و نرم ،میشینی درس میخونی به هیچ چیزی هم فکر نمیکنی ،(کارمندهای دولت چقدر خوشحال شدن تفلیها ..) ولی هفته ی بعد دلشوره و سرما و خستگی شروع میشه امیدوارم امتحانام رو خوب بدم (حالا قبول بشم خوب نخواستیم) یه کوچولو هم شده دعا کنید مرسییییییییییSmiley

چند وقت پیش برادر جان یا همون داداشی یه جفت ماهی خشگل برداشت آورد برای آکواریوم به حدی اینا ناز بودن من که عاشقشون شدم ،فکر کنین دو تا ماهی کوچولو زرد رنگ که لباشون سرخ سرخه انگار رژلب زدن ،یکیشون (فکر کنم ماده باشه) روی بدنش یه نگین گذاشتن البته نگین که نه، بدن نحیفش رو سوراخ کردن یه گوشواره  رنگ طلا رد کردن و از اون طرف بستنش ...Smiley

اولش به نظرم جالب اومد  کم کم دیدم ماهیه گناهی انگار زجر میکشه رفته یه گوشه و از جاش حرکت هم نمیکنه  مرتب مواظبش بودیم و شده بودیم نگهبان ماهیه و هی چک میکردیم که نکنه بمیره اون جفتش که پررو و وروجکه و آروم نمیشینه (حالا انگار آدمه که بشینه) تا فردا شب صبر کردیم دیدیم نه بابا خوب نمیشه رفته بود همدم لجن خوار شده بود  :دیییییSmiley

 هر چی هم غذا میدادیم بهش ماهی های دیگه عین وحشی ها حمله میکردن Smileyتا اینکه بابا گفت درش بیاریم و نگینش رو بیرون بیاریم اول من مخالفت کردم گفتم این بدنش سوراخ میشه چرک میکنه میمیره ...Smileyمامان میگفت آره باید در بیاریمش چون معلومه درد داره میکشه و از جاش نمیتونه تکون بخوره میگفت قدیم که گوش بچه رو سوراخ میکردن بچه تا یک ماه گاهی اوقات گوشش چرکی میشد و داروباید مصرف میکرد چه برسه به این، که تو تنش یه سیخ فرو کردن خلاصههه من هم موافقت کردم، بعد داداشی اومد دست به کار شد ماهی رو آورد بیرون دیدیم هر کاری میکنه در نمیاد یعنی گیره ای که از پشت بهش زده بودن سفت شده دیدم مامان با انبر دست و سیم چین اومدSmiley

 مامااااااااااااااااااااااااااان اینا چیه ؟مگه میخوای میخ طویله در بیاری؟Smiley

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم تو اطاق تا این صحنه ی بسی خشن و دشوار رو نبینم!!!Smiley  (این شکلکه ابروهاش چقدر شبیه به منه !!!Smiley )دیدم بابا بلند گفت درش آوردیم. رفتم دیدم تفلی جای سوراخش کبوده مامان کمی بتادین ریخت روی زخمش و انداختیمش توی آب ...Smiley

الان از احوالپرسی  شما حالش بهتره و دعا گوی شماست :دیییییی و به همتون سلام رسوند داغ داغ Smiley

واقعا چه نامردایی پیدا میشن بدن ماهی به این کوچولویی رو سوراخ کردن (حالا معلوم نیست با چی سوراخ کردن) یه نگین هم وزن خود ماهیه تو بدنش زدن که  نمیتونست حرکت کنه از درد و سنگینیه نگین  حالا واسه چی ؟واسه پول دیگه خوبه یکی بیاد با بدن خودت این کار رو بکنه ؟(حالا فروشنده نمیدونم راست میگفت یا دروغ ، میگفت اینا از اونور اومده  من که میگم دروغ میگه واسه پول گرفتن اینا رو گفت )Smiley

دیگه همین دیگه .

چه طولانی شد قصه ی ماهیه ما !!!Smiley

اگه شد عکسش رو میزارم.

من و پسره!!!

سلام به دوستای گلم

خوبین؟خوشین؟سرحالین؟

دلم تنگ شده بود برای اینجا دیدم خیلی وقته ازخودم چیزی ننوشتم همچنین چون به امتحانای آخر ترم چیزی نمونده گفتم از فرصت استفاده کنم...

شماها هم که بدتر ازمن هستید ماهی یک بار میاین آپ میکنید خودتون رو راحت میکنید:دیییییSmiley

 

نمیدونم خونه ی شما هم همچین اتفاقاتی میافته یا نه و اینکه نمی دونم تو شهرهای دیگه به جز تهران همچین چیزایی وجود داره یا نه که ازیه موسسه زنگ بزنن و در مورد کتاباشون تبلیغ کنن وبگن فلان کتابمون در مورد اینه ،نویسندش اینه،قیمتش فلانه و ...

چند بار خونه ی ما زنگ زدن همیشه هم شانس من ،من گوشی رو برمیداشتم خلاصه یه روز تلفن زنگ خورد و من گوشی رو برداشتم دیدم به پسره بعد سلام و احوال پرسی گفت :ببخشید من از تولیدی جوراب ... زنگ زدم(اسمش رو یادم رفت چی بود)گفتم :بفرمائید ،گفت:میخواستیم یه آمار بگیریم از بعضی از مردم که چه جورجورابی رو بیشتر استفاده میکنن و با چه کیفیتی تا ما هم بر اساس اون آمار بتوینیم با کیفیت تر تولید کنیم حالا میتونم چند تا سوال ازتون بپرسم ،منم با خودم گفتم حالا یه کمکی بهشون میکنم مگه چی میشه من:خواهش میکنم بفرمائید

پسره:شما بیشتر از چه جورابهایی استفاده میکنید ؟

من:تو خانواده کلا بیشتر از جوراب های نخی

پسره:تو مجلس ها چی؟

من: (حالا کمی با تعجب )اوووووم خوب اگه منظورتون عروسی باشه از جورابهای شیشه ای اونم گاهی اوقات Smiley

پسره:چه رنگی اونوقت؟

من: اووووم خوب بستگی داره به لباس

پسره:خوب بگین

من :حالا این خیلی مهمه

پسره:آره خوب خیلی

من حالا لحنم کمی داره به خشنی مایل میشه )نمیخوام جواب بدم(حالا انگار مسابقه بود!!!)

پسره زود یه سوال دیگه میکنه:بخشید شما چه جوری قلنج میگیرین؟

من:چه ربطی داره؟

پسره:خوب ربط داره دیگه جوراب که میپوشین بعد مدت طولانی  قلنج میاره

من :-----------(سکوت میکنم در حالی که قیافه ام اینجوریه)Smiley

پسره :میشه من بیام قلنجتون رو بگیرم؟

من:------------Smiley

پسره :خوب پس بیام جورابتون رو.....

من:Smiley

پسره :الهی قربون اون.....

من:در حالی که هنگه هنگم Smiley>>>تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتخخخخخخخخخخخخخخ گوشی روگذاشتم

دوباره زنگ زد من میخواستم بردارم گوشی رو و یه حال اساسی بدم مامانم گفت نمی خواد گوشی رو برداری منم پشیمون شدم وگفتم اگه جواب بدم بدتر میشه

 

حالا اون روزهم طبق روال همیشگی مهمون داشتیم البته مهمون که نه صاحابخونه داشتیم این صاحابخونه هفته ای 4روزش روپیش ماست

بله دیگه سوگلی بزرگه رو میگم ایشون همیشه صاحابخونه بودن و هستن وخواهند بود :دیییییی

کلی هم سر این جریان خندیدن ایشون منم اینجوری بودم >>>Smiley

به هر حال آدم های عقده ای و روانی وبدبخت باید یه جایی خودشون روخالی کنن :دیییییی

خدایا شفا بده !!!Smiley

 

چه حالی میده ۲ روز نری سر کلاس و داداشیت بهت بگه من برات گواهی پزشکی میگیرم به علت تب و لرز شدیدSmiley

و بیشتر حال میده دو روز استراحت با یه عالمه خوراکی های خوشمزهSmiley

عید قربان و شب یلدا روبهتون تبریک میگم Smiley

 
  • تعداد صفحات :18
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات