۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

همینجوری

آی خدا دلگیرم ازت          آی زندگی سیرم ازت


                

عاشورا و امتحان و اینا...

 

سلام

بچه که بودم توی هیئت عزاداری یه مرد بود که توی تعزیه نقش اون شیر رو بازی میکرد من به حدی از این شیر میترسیدم وقتی میومد وسط تا نقشش رو بازی کنه توی دلم خالی میشد هیشکی حواسش به من نبود که بهم بگه بابا این عروسکه ،توش آدمه یا مثلا من رو ببره بهش دست بزنم یا نازش کنم و... تا ترسم بریزه خلاصههه اون مرد که فوت کرد و الان پسرش جانشینش شده

این چند ساله به خاطر سرد بودن هوا دیگه تعزیه بازی نمیکردند تا 2سال پیش که این آقا شیره تصمیم گرفت هر سال با اینکه مراسم تعزیه انجام نمیشه ولی بیاد وسط میدون و خودی نشون بده...

منم دقیقا حالم از وقتی بد میشه که این میاد وسط ،باز هم همون ترس میاد سراغم آخه قیافش خیلی ترسناکه  4دست و پا میاد وسط هیئت و به همه مثلا حمله میکنه و بعدش مشت مشت خاک میریزه روی سرش و...Smiley

الان هم با اینکه خرس گنده شدم باز هم میترسم ازش و تا میاد وسط پشت یکی قایم میشم ،آخه کوچیک بودیم که درکمون نکردن ،یه کاری نکردن که ترسمون بریزه ...هر چند الان هم فکر کنم بشه نه؟

مثلا بابام دستم و بگیره ببره پیش شیر بگه آقا شیره بیا اینجا دخملم نازت کنه بعد به من بگه ببین بابایی ترس نداره نازش کن!!!بعد منم نازش کنم بعد که ترسم یه کم ریخت بگم بابا بوسش کنم؟Smiley بعد اون رگه هست اینجور موارد میزنه بالا عین شیلنگ میزنه بیرون ...Smiley

خلاصه ما مشکلی داریم هر سال عاشورا...


میخوام یه کم از خوش شانسیم بگم تا حسودیتون بشه Smiley

امتحانا که به سلامتی همه تموم شد،یک روز که یه درس مزخرف رو امتحان داشتم گفتم بزار صدام رو ضبط کنم و ببرم سر جلسه کی میفهمه ؟خلاصهههه جاهایی که سخت بود و تو مغزم نمیرفت رو نشستم ضبط کردم و رفتم سر جلسه فکر میکنید چی شد؟نه نگرفتنم ،بلکهههه هیچ سوالی ازاون قسمتی که ضبط کردم نیومد ،سر جلسه سوختم شدییییییییییییید ،مطمئن بودم اگه مینشتم به زور حفظ میکردم حتما میومد!!!Smiley

سر امتحان آخریم نشته بودم ،جام هم جلوی جلو بود یعنی تخته تو دهنم بود دیدم یکی زد به پشتم دیدم یه خانم هست گفت:مقنعه ت رو بده بالا

من:همینجوری نگاش کردم Smiley

خودش مقنعم رو زد بالا و مطمئن شد که چیزی تو گوشم نیست رفت Smiley

اگه اون روز میومد من رو میگشت یه ترم تعلیقی میخورد بهم Smiley

خدا میگه بشین سر جات درستو بخون و از این غلطای اضافی نکن!!!حالا خیلی حسادت نکنید که چقدر شانسم خوبه...Smiley

حتما باید عنوان بزاری؟

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن. مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمهء اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن…

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟

مرد: آره.

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط 1500 دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید 2008 رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش 150000 دلار بود.

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.

زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلا” میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن 1500000 دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن 1500000 دلار بیشتر ندی.

زن: خیلی خوبه. بعدا” می بینمت عزیزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذاری


چرا بعضی ها که با هم دوستند(از نوع مذکر و مونث) وقتی توی اتوبوس میشینن و لامپهاخاموش میشه جوگیر میشن و اتوبوس رو جای اتاق خواب اشتباه میگیرن؟؟؟!!!!تا حدی که قیافه هاشون تغییر میکنه !!!(یا خداااا)Smiley

تو راه رفت و برگشت به دانشگاه تقریبا هر بار همچین صحنه هایی رو میبینیم ،اگه با دوستان باشیم سوژه خنده گیر میاریم اگه تنها باشی هی خودت رو سرگرم میکنی ،چشاتو میبندی و....خوب جلب توجه میکنن دیگه !!!!!Smiley

چرا فکر کردین من اصلا کنجکاو(فوضول) نیستم؟؟؟یعنی میخواین بگین شما کنجکاو نیستین؟Smiley

دوباره اینجا باید بگیم :خدایا ....چی؟ آره   خدایا شفا بده Smiley


گیره ی زیپ میدونید که چیه؟همونی که تو دستت میگیری زیپ رو باز میکنی ،ازینا که شبیه به اشکه بعد وسطش سوراخه Smiley

چند شب پیش تنهایی تو اتاقم پشت کامپیوتر نشسته بودم یک دفعه از پشت سرم  یه صدا اومد برگشتم  دیدم کیفم که رو تخت بود این گیره ی زیپش هی اینور اونور میره اول فکر کردم باد میخوره بهش که اینجوری تکون میخوره ولی وقتی چند ثانیه نگاش کردم دیدم از حرکت ایستاد (ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان)خلاصه کلی ترسیدیم و اینا Smiley

تازه توی این ماه دو شب مانیتور کامپیوترم روشن شد و اون پیغامه هی اینور اونور می رفت ...

تازه یه بار نصفه شب هم انگار یکی پاهاش خورده به پایه ی تخت و ،تخت صدا در کرد از خودش ...Smiley

چند سال پیش یه دونه گلدون گل طبیعی داشتیم ازینا که برگاش زیاده بعد این کنار یخچالمون بودو زیر پنجره که روزا آفتاب بخوره بعد  یه بار رفتم از توی یخچال آب بر دارم  در یخچال رو که بستم  دیدم صدای خش خش میاد برگشتم دیدم انگار یه باد با سرعت زیاد اومده توی برگای این گلدون رفته و به طرز فجیع تکون داد برگاشون رو، بعد ترسیدیم و بدو بدو کردیم و فرار کردیم Smiley

تازه اینم بگم چند دفعه پیش اومد دارم تو خونه راه میرم یکی میزنه پشتم بر میگردم میبینم کسی نیست ...جالبه نه؟Smiley

خیلی حرف زدم؟نه کی گفته من امتحان دارم ؟ملت چه خوشن ،2تا دونه برف اومد دانشگامون تعطیل کرد !!!ما هم خوشحال برگشتیم به آغوش پر مهر خانواده :دیییی

Smiley

عزاداری

       انگار که از مصیبت مادر خبر نداشت

                  تا صبح خفته بود و سر از خاک بر نداشت

چقدر خوبه آدم روز عزاداری مرگش، عزاداری آقا امام حسین(ع) هم باشه . خوش بحالت عمو جان، چه سعادتی داشتی. روز پنجم رفتنت با روز عاشورا مصادف بود، دسته عزاداری امام حسین(ع)، برای عرض تسلیت اومدن پیش امامزاده، از سر مزار تو هم رد شدند،چقدر دردناک بود.حس می کردم تو هم اونجا بودی در بین عزادارها.

هر سال شب تاسوعای حسینی به عزادارانش شام می دادی اما امسال ....

عموجان،زن و فرزندانت و خواهرها و برادرات و از همه مهمتر مادرت داغ سنگینی رو تحمل می کنند. براشون دعا کن تا خدا بهشون صبر جمیل عنایت کنه .

           خوشا آنان که وقت دادن جان

                                            به یاد کربلا بودند و رفتند

                                      (روحت شاد)


راستی یه چیز دیگه ، اون ماهی هایی که عکسشونو سوگلی گذاشته بود مردند.خودمون هم نفهمیدیم برای چی، تا حالا سابقه نداشت که ماهی هامون یکهو بمیرن.


وقتی پدر و مادرمون رو کنار خودمون داریم قدرشون رو نمیدونیم ولی وقتی که از دستشون میدیم تازه میفهمیم که چه کسی رو از دست دادیم ،خود من با این اتفاق بیشتر فهمیدم که چه جواهرایی رو کنار خودم دارم وخدا رو شکر میکنم که تا حالاسعی نکردم  دلشون رو به درد بیارم و بشکونم ، و از این به بعد هم سعی میکنم که کاری نکنم ذره ای احساس ناراحتی کنند ،مرگ عموجان با اینکه تلخ بود ولی حداقل به من یکی فهموند که پدر و مادرم چه گلهایی هستند و من باید بیشتر از عطر وجودشون لذت ببرم...

این یه گوشزد بود به خودم و همه ی شما ، نه یک نصیحت.

و اینم میدونم که همه ی پدرو مادرها دلی از شیشه دارند و اگر خدایی نکرده دلشون شکسته بشه باز هم بچه ها شون رومی بخشند ...

خدایا هزاران بار شکرت میکنم که همچین پدر و مادری به من دادی وازت میخوام به همه ی پدر و مادرها سلامتی و عمر باعزت بدی و به همه ی ما این نعمت رو بدی تا از برکت وجودشون به بهترین نحو استفاده کنیم.

آمین

سوگلی

 
  • تعداد صفحات :18
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات