۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عید۸۷

 

سلام

یادش به خیر بچه بودیم بعد تعطیلات باید انشا می نوشتیم در مورد اینکه تعطیلات عید به شما چگونه گذشت؟؟؟ Smiley

به نام خدا

عیدتون مبارک!!!امیدوارم در ایام عید به همه ی شما خوش گذشته باشد به ما که خیلی خوش گذشت.

ما حدود 10 روز شمال بودیم از اینطرف رفتیم قائمشهر 2 شب آنجا بودیم فردا با دایی و خانواده ی دایی رفتیم بابل خانه ی یکی از دوستان 2 عدد سگ داشتند که فقط اسم یکیشون رو یادم هست اسمش گریس(به کسر گ ،ر) بود همراه ما نهار فسنجان و قرمه سبزی خورد همش هم دهانش باز بود و واق واق میکرد و رو اعصاب ما راه میرفت.

بعد ظهر حرکت کردیم سمت نوشهر بعد از رویان رسیدیم به ویلایی که از قبل رزرو کرده بودیم، غروب من و دختر دایی جان مثل دریا ندیده ها رفتیم دریا ،دریا خیلی زیبا بود ،خیلی هم طوفانی بود. جریاناتی هم پیش اومد که کلی خندیدیم ،فردا صبح رفتیم بازار رویان که بازار روسها میگفتند خیلی جالب نبود برگشتیم ویلا و دوباره من و دختر دایی جان رفتیم دریا !!!بعد ظهر داداشی جان به ما ملحق شد و تند و تند با ماشین میرفت بیرون و من و دختر دایی جان می نشستیم خانه و مگس های دور و برمان را  می پروندیم غروب دوباره رفتیم دریا !!!  البته ایندفعه با مامان و زندایی ،چند عدد عکس گرفتیم و برگشتیم .

فردا صبح داداشی؛ من و دختر دایی جان رو برد به جنگل سی سنگان خیلی مسافر اونجا بود از ماشین پیاده نشدیم چند دور ،دور خودمون زدیم و برگشتیم سمت نوشهر؛ به ساحل تفریحی رفتیم هر چی می دیدیم چادر مسافرتی بود آنجا هم پیاده نشدیم و برگشتیم نمیدونم چرا رسیدیم کمرم خشک شده بود!!!

نمیدونم چرا دایی امسال اصلا پایه نبود برای گردش و پدر هم تحت تاثیر دائی قرار گرفته بود تا می گفتیم حوصلمون سر رفته میگفتند برید دریا؛ چقدر دریا قشنگه!!!دلم به حال دریا سوخت چون وقتی من و دختر دایی جان رو می دید بالا میاورد.

 خلااااصهههه  روز سیزده به در؛ را در چابکسر به سر بردیم پسر دایی هم به ما ملحق شد نهار از گلویمان پایین نرفته بود که آقایون هوس والیبال کردند نیم ساعت نشده بود که پسردایی گفت: نگین انگشترم بعد زدن سرویس افتاد؛ همه بسیج شدیم به گشتن در علفزار؛ در چمن به رنگ سبز دنبال نگین عقیق سبز میگشتیم؛ هر چیز سبزی از جمله ظرف نوشابه ،در ظرف نوشابه،پلاستیک سبز،دمپایی پاره سبز و...پیدا میشد جز نگین انگشتر پسر دایی... اگر نمیگفت که 200تومن پول نگین را داد اصلا نمی گشتیم.

 دیگه چشامون داشت سیاهی می رفت که باران آمد و ما با نا امیدی وسائل را جمع کردیم و رفتیم به سمت خانه ی خانواده ی گرامی داماد جان  ...1 روز و نصف آنجا بودیم در حالی که باز دست از سر دریا بر نداشتیم آخرش دیگه دریا زده شده بودیم. 

2شب هم رفتیم به رشت خانه ی مجردی پسر دایی شب آخر لطف کردند ما دختر ها را بردند به شهر بازی (فکر کن) چند تا وسیله ما را سوار کردند و من خیلی جیغ کشیدم تا ساعت 2 بیرون بودیم؛ فردایش هم آمدیم به سمت تهران نهار را هم بین راه خوردیم ...

فردای آمدنمان من راهی شهر کسب علم و دانش شدم

این بود انشای من در نوروز87 .

پایان

وای چقدر طولانی بود حدس میزنم با خوندن انشام خوابتون ببره...Smiley

توصیه روز:چای سبز کیسه ای بخورید تا همیشه سالم باشید!!!یه کمی بد مزه بود برای من و نتونستم بخورمشSmiley ولی شماها حتما بخورید(حتی شما دوست عزیز) چون میگن ضد سرطانه !!!Smiley

جشن سالروز

Anniversary

سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگی

سال نوتون مبارک باشه سالی پر از موفقیت و  پیروزی و شاد کامی در پیش رو داشته باشید.

دیروز اولین سالروز ازدواج من و رضا بود، در کنار خانواده رضا بودیم ، خونواده ی خودم نبودند و چقدر دلم می خواست پیشم باشن آخه خیلی دلم براشون تنگ شده وای سوگلی من، مامانی ، بابایی دلم براتون یه ذره شده .

با اینکه یک ساله که از شون جدا شدم و رفتم سر خونه زندگیم، هم اینکه بخوام چند روزی ازشون دور باشم بغض میکنم . الانم ده روزیه که ندیدمشون و برای دیدنشون لحظه شماری می کنم.

فکر نکنید کنار قوم شوهر بهم بد میگذره یا اینکه فکر بدترش رو بکنید که منو شب و روز شکنجه می کنن که اینطور حرف می زنم . نه خداییش خواهر شوهر خوبی دارم. ولی هیچ کس جای پدر و مادر و خواهر آدم رو نمی تونه بگیره . خلاصه یه جشن کوچولو با قوم شوهر گرفتیم بعدش کادوهامون رو دادند  بعدشم دلتون نخواد کیک خوردیم و...

دیدن بعضی وقتها آدم روز تولد دوستای نزدیک یا اطرافیانش رو فراموش می کنه . من توی فون بوک گوشیم روز تولد دوستام رو سیو کردم که روزش که رسید بهم اطلاع بده. هفتم فروردین تولد مامان و باباست و من طبق معمول فکر میکردم روز پنجمه . روز پنجم عید بابا تماس گرفته بود و من فراموش کردم، فرداییش یادم اومد که ای وای من تولدشون رو تبریک نگفتم . حالا رفته بودیم چالوس خونه ی یکی از دوستای نزدیکم همه نشسته بودن که مامان زنگ زد و من همون اول گفتم تولدتون مبارک با یه روز تاخیر حالا مامان مونده که من چی میگم بعدش گفت: تولدمون فرداست ، جمع حاضر متوجه سوتی من شدند و ...

حالا این زیاد مهم نبود توی بهمن ماه گوشیم رو نگاه کردم دیدم تاریخ تولد دو تا از بچه ها توی یه روزه اونم ۱۵ فوریه. پیش خودم گفتم چه جالب نمی دونستم . به اعظم که چالوسه اس ام اس زدم که تولدت مبارک و از این حرف ها. به اون یکی که تهران بود زنگ زدم همین که گوشی رو برداشت شروع کردم به خوندن هپی برت دی... دیدم اون طفلک صداش در نمیاد بعد که من دو بار براش خوندم و ساکت شدم  خیلی خشک گفت خسته نباشی واقعا خسته نباشی منم مونده بودم که یعنی چی این حرفش بهم شوک وارد شد یهو فهمیدم چه گندی زدم ، گفت یازده روز دیر زنگ زدی منم فهمیدن که چه خبره شروع کردم به خندیدن ....

وصیت نامه ی من...

سلام

هفته ی پیش با دوستم هانیه توی مغازه بودیم یه دفعه یکی بیرون نارنجک زد منم توی اینجور چیزا ترسو و جیغ جیغووو ،علاوه بر اینکه دلم قل خورد کف مغازه یک صدای نا هنجاری ازحلقم  بیرون اومد که نه شبیه به جیییغ بود نه شبیه به فریاد(فکر کن یک غول نعره بزنه!!!) خلاصه در حالی که دوتاییمون از خنده بنفش شده بودیم اومدیم بیرون ...Smiley

هر سال من هوس میکنم شب چهارشنبه سوری برم بیرون ولی باز این صداها رو که میشنوم پشیمون میشم ،فکر کنم آخرش تیک بگیرم از بس بالا وپایین پریدم،دیشب که یک مستند پخش کرد من دل و روده ام اومد توی حلقم خیلی وحشتناک بودSmiley نمیدونم دیدید یا نه ؟در مورد همین چهارشنبه سوری بود که نارنجک خورده بود توی چشم پسره و دکترا مجبور شدند چشمش رو تخلیه کنند،پس از گفتن چند کلمه ناسزا به باعث و بانی اون ماجرا به کل پشیمون شدم به شما هم توصیه میکنم تو این روزخیلی مراقب خودتون باشید توجه داشتید؟گفتم خیلی، حتی شما دوست عزیز!!!Smiley


راستی چند شب پیش میخواستم یه برنامه نصب کنم تو کامپیوترم سی دی رو که گذاشتم تازه داشت بالا میومد که بوووم...

فکر کردم سی دی رایترم سوخت (چون سی دی رام کار نمیکرد گذاشتم توی سی دی رایتر بخونه)خلاصه کلوز رو زدم دیدم سی دی خورد و خاکشیر شده سی دیم که پر برنامه بود ترکیییییییییدSmiley

فقط گریه نکردم ؛ تا درش بیارم و بازش کنم و دونه دونه تیکه های سی دی روبا موچین بیارم بیرون دوباره سی دی رایتر رو وصل کنم ۲ ساعت طول کشید ولی یه فایده که داشت این بود که سی دی رام رو هم در آوردم روغن کاریش کردم دیدم خوب شدSmiley

وقتی سی دیتون ترکید برای اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید...Smiley

بابام فرداش گفت:دیشب اومدم در اتاقت رو باز کردم دیدم خوابیدی گفتم :یعنی چی؟ گفت:ترسیدم نکنه دختره رو برق گرفته باشه و خشکش کرده باشه !!! من:Smiley


مامان گفت بیا امسال سبزه رو خودمون بکاریم گفتم: باشه گندم بکاریم بر میگرده میگه :اااا گندم نداریم ماش میکاریم گفتم:ااااا ماش قشنگ نمیشه  گفت:میشه مامان؛ اینقدر قشنگ میشه خلاصههههه خودش کاشت و پروروند(پرورش داد) الان دیگه وقت بار دادنشه!!!Smiley اینقدر بلند و زشت شده ؛یه گوسفند کمه که بیاد اینو بچرهSmiley حالا اگه ماش خواستید به ماماناتون بگید ؛تخفیف هم میدیم.....ماشیه ماااااااااااااشSmiley


این روزها نمیدونم چرا با هر اتفاق کوچیکی  دلم میگیره انگار یه وزنه بهش وصل میشه و نمیزاره کارهام رو انجام بدم،همین الان که نشستم اینجا باز دلم گرفت ،نمیدونم چرا احساس بی خاصیتی میکنم ،آخر سالی نمیدونم چرا اینقدر احساسات منفی درونم فوران کرده!!!Smiley

به هر حال از همین الان دعا میکنم برای همتون که اول از همه همیشه سلامت باشید و هیچ ناخوشی و بیماری سراغ هیچ کدومتون نیاد،Smileyبعدش دعا میکنم برای اونایی که توی سال جدید میخوان برن خونه ی بخت که همیشه ی همیشه طعم و بوی خوشبختی توی خونشون باشه و هیچ نسیم بدبختی از کنار خونه ی قشنگشون رد نشه،Smileyبعدش دعا میکنم برای اونایی که دلاشون تنگه وتنها ،گرفته هست،احساس تنهایی میکنن،گرفتاری دارن، غمگینن ،دورند از خدا و... که خدا بیشتر از قبل لطف و مهربونیش رو نثارشون بکنه ودلاشون رو روشن کنه و البته سبز مثل سرو همیشه سبزSmiley،بعدش دعا میکنم که سایه ی پدرو مادرها رو بالای سر بچه هاشون حفظ کنه،بعدش دیگه برای خانواده ی خودم دعا میکنم...

 در آخر هم برای خودم دعا میکنم که ای خدا کمک کن این دکترای کاردانیمون رو بگیریم و خلاص شیم Smiley وچند تا دعای دیگه (نه تورو خدا میخوای همینجا بگم؟Smiley)

از اونایی که ناراحتشون کردم ،دلشون رو شکستم،عصبانیشون کردم ،نامردی کردم(نا زنی البته)،لجبازی کردم  و...من رو حلال کنن و ببخشن.Smiley

اینم از وصیت نامه ی من:دی ی ی


با خوندن این پست متوجه تغییر توی وبلاگ نشدید؟واقعا متوجه نشدید؟Smileyپس یه نگاه به اسم نویسنده بندازید...

عید...

سلام

این روزها آدمها چه حس خوبی دارن ،چقدر خیابونها شلوغه،چقدر مغازه ها شلوغه،چقدر همه خوشحالن ...من که عاشقم،عاشق این روزهاو عاشق عید، اصلا آخرین ماه زمستون رو جزء بهار باید حساب کرد،از همین الآن میشه بوی بهار رو همه جا حس کردSmiley

توی دانشگاه که کلاسها سروته نداره ،(راستی نمیدونم چرا بعضی از دخترها ابروهاشون رو قبل از عید پر میکنند تا برای عید یه مدل دیگه بر دارند!!!!Smiley)

توی خونه که اصلا حرفشم نزن ،Smiley آخههههههه چرا فقط زنها باید کار کنند ،چرا مردها چشمشون گرد و غبار رو نمی بینه ؟چرا دوده ی روی پرده و فرش و موکت و سرامیک و ... رو نمی بینه؟چرا لکه های وحشتناک روی شیشه ی پنجره ها رو نمی بینه؟ چرا دلشون نمیخواد تغییر دکوراسیون  بدن؟Smiley آی ی ی  خانم چرا اگه یه مرد بیاد فرشها رو شامپو فرش بکشه جزء وظیفه اش نمیدونی ، هی قربون صدقه اش میری ؟میگی خسته شدی نه ؟Smileyببخشید عزیزززم ،خسته ت کردم ...آب پرتغال براش میاری؟Smiley تازه ه ه آخرش میگه این همه خسته شدیم جون کندیم مثلا چه فرقی کرده این فرش؟ حالا فرشه داره از تمیزی برق میزنهااااا !!!(اینها رو کلی گفتما وگرنه هم بابا کمکمون کرد هم رضا به سوگلی بزرگهSmiley )

یه دونه چرای دیگه هم مونده  چرا فقط خانمها تمیزی و درخشش خونه رو می بینن؟ولی خداییش چه لذتی داره بعد انجام دادن اون همه کار بشینی یه گوشه و به کل خونه نگاه کنی و بگی تمیزی چقدر خوبه Smiley

حالا با خوندن اینا تو دلتون نمیخواد بگید وظیفه ی خانمهاست ، میدونم که میدونید این یه لطفه !!!!! Smiley

یکی از دوستام میگفت این همه "بدو بدو تمیز کن" میگیم ،عید که میشه میگیم خوب که چی؟ میان میخورن،میریزن و میرن  آخرش هیچی به هیچی...ولی اگه این همه دویدن نبود عید که این همه برو بیا نداشت

یادمه بچه که بودیم 1 ماه قبل از نوروز می رفتیم خرید و باید از سر تا پا نو میخریدم ،موقع سال تحویل حتی جورابهام هم نو بود و چه لذتی داشت Smiley،اگه همه ی اینا نبود الان هیچ لذتی رو از اومدن بهار نمی بردیم .

راستی نزدیک عیدی کاسبی اینایی که توی آشغالها  رو میگردن خوبه ... اون روزی  دیدم یکیشون اومده پیش خونمون تا کمر خم شده توی سطل زباله داره میگرده ،رفتم  یه 30 دقیقه بعد اومدم دیدم  یه کیسه هم قد خودش  روگذاشته پشتش به زور داره میبره !!!!Smiley

چند وقت پیش مامانم میخواست از آبمیوه گیری استفاده کنه ،اندازه ی نصف استکان که آب سیب گرفت این آبمیوه گیری شروع کرد به لرزیدن ،خاموش کرد ،روشن کرد ،آبمیوه گرفت ،لرزید ،خاموش کرد ،روشن کرد ،لرزش 10 برابر شد،....Smileyتا 5 بار این کار رو تکرار کرد(حالا من اینجا ناظر کیفی بودم) خانم حس تعمیرکار بودن بهش دست داد ،درش رو باز کرد دید 2 تا لنت از جاش در اومده اونا رو برداشت ،دستگاه رو وصل کرد و روشن کرد ،Smileyفکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟Smileyدستگاه جیغ کشاااان شروع کرد به دویدن و چرخیدن دور خودش آخرش با جیغ جیغ های مامان و جیغ جیغ های دستگاه موفق شدم  سکوت رو به خونه برگردونم !!!!Smileyحالا از اون اتاق بابا اومده میگه دارید جوشکاری میکنید؟Smiley

دستگاه رو خراب کرد خیالش راحت شد. نشستیم 4 کیلو سیب پوست کنده رو خوردیم!!!! نه خداییش 4 کیلو سیب پوست بکنن بزارن جلوت میتونی بخوری؟منظورم این بود مربای سیب 4 کیلو سیب پوست کنده رو خوردیم.Smiley

 پایانSmiley

 
  • تعداد صفحات :18
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات