۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

زلم زیمبو

سلام

نمیدونم  چرا نی نی ها اینقدر به من علاقه دارند ،چرا اینقدر من رو دوست دارند ،چرا محبوبشون هستم و در آخر چرا این همه به من لطف دارند!!!

نوه ی یکی از همسایه ها رو بغل کرده بودم داشتم با این دختر خانم تپل مپل بازی میکردم ،که یهو حس کردم لباسم به تنم چسبیده و یه کمی سنگین شدم ،کمی بچه رو فاصله دادم با خودم دیدم به به چه صحنه ی زیبایی خانم جای گرم و نرم پیدا کردن و خودشون رو تخلیه کردند Smiley،موندم چرا  پوشکش نم پس داد! !!تازههههههه وقتی بچه رو به مامانش تحویل دادم دیدم به دستام هم رحم نکرد ،دیگه خودتون حدس بزنید چه حسی به من دست داد...

یک بار هم بچه ی دختر عمه جان خوابیده بودند ما هم تازه رفته بودیم خونشون ،مانتو رو در نیاورده دیدم این بچه بیدار شده و دهنش رو به طول و عرض سه متر باز کرده و گریه میکنه  منم با همون مانتو رفتم و بغلش کردم و تحویلش دادم به مامانش بعدش دیدم روی مانتوم به شکل یک دایره با قطر 15 نمناکه ، از راه نرسیده مانتو شویی و خشک شویی و اتو کشی راه انداخته بودم و بسیار اون روز خوش گذشت.

خدا سومیش رو به خیر کنه ،فکر کنم سومیش خواهر زاده ی گرامی باشه و اینبار فکر کنم به کل هیکل خاله جونش هم رحم نکنه و با یک دوش حسابی از مایعات مثانه شون(چه با ادب) سورپرایزمون کنه ...


چند وقت پیش به بابا جون گفتم :کی پول میدی برم گوشی بخرم برگشت گفت:حالا میخرم برات منم شروع کردم به غرغر(قرقر) کردن و ابروهام رو گره زدم به هم بعد بابا یهو برگشت گفت: به به چه وبلاگ قشنگی داری!!!و شروع کرد  به گفتن چند تا از مطلبهام و منم گره هام از هم باز شد و  نیشم تا بناگوش رفت

آره دخترم خیلی قشنگه و اون شعر بالای وبلاگت چقدر قشنگه و شروع کرد به خوندن شعر منم همراهیش کردم ،در آخر فقط متوجه یک موضوع شدم اونم این بود که چقدر ماهرانه حواس من رو از خریدن گوشی و ادامه دادن به غرغرهام پرت کرد!!!

در آخر هم اضافه کرد خیلی قشنگ مینویسی منم گفتم:آره فقط میخواستی موضوع رو عوض کنی

خندید و گفت :نه باور کن خیلی قشنگ می نویسی (خوب خدا رو شکر یکی هست که نوشته هام رو دوست داشته باشه)

فکر کنم فردا برگرده بگه سوگلی جان بیا این دوستات که برات نظر میزارن رو بهم معرفی کن :دی ی ی ی ،اگه کسی اومد با اسم بابای سوگلی براتون نظر گذاشت تعجب نکنید همون بابا جون منه !!! این وسط رضا هم اومده میگه بابا وبلاگ من رو هم بخون و شروع کرد به آدرس دادن وبلاگش ،موضوع چه جالب داره میشه ،کسی دیگه ای نیست که بخواد  بابام وبلاگش رو بخونه؟


اینجا جا داره که از اون نصیحت های  خواهرانه براتون بگم اونم اینه که افشین خان درست میگه :اون که میگه دوست داره بشنو و باور نکن،برات یه بی قراره بشنو و باور نکن...

۲تا خاطره

سلام

روزی از روزها در شهر کسب علم بودم ،با 2 تا از دوستان در یکی از خیابانهای بالای شهر منتظر تاکسی ایستاده بودیم ،حالا هر سه تاییمون با تیپ دانشگاه بودیم و قیافه ها خسته و داغون...

همونطور که ایستاده بودیم گشت ارشاد آروم آروم داشت به ما نزدیک می شد و ما هم هیچ موردی در خودمون ندیدیم که بخوایم مثلا خودمون رو مرتب کنیم یا اینکه بپیچیم تو پیاده رو ،همونجوری  خوشحال و با اعتماد به نفس ایستاده بودیم،  که دیدیم جلوی ما ایستادند و به سه تاییمون نگاه کردند و دیدند نمیشه به اینا گیر نداد خانمی که عقب نشسته بود گفت مقنعتون رو بکشید جلو، فکر کردید ما چیکار کردیم؟؟؟ 

فکر کردیم خالمونه (خاله)  و داره باهامون شوخی می کنه ،سه تایی زدیم زیر خنده و دندونامون رو نشونشون دادیم ، مرد خشنی که جلو نشسته بود با کمی عصبانیت گفت:به چی میخندین؟ 

 ما باز هم با خنده و البته با سرعت نور دستامون رو بردیم بالا و مقنعمون رو کشیدیم جلو ،با یه حالت هنگ کرده از جلومون رد شدند  


این قشنگ خوابیدن هم نعمتیه ،یک بار رفتم خوابگاه پیش یکی از دوستام که شب رو پیشش بمونم ،تختامون روبروی هم بود و کاملا به هم دید داشتیم

اول که رفتم بخوابم دیدم بیهوش شده از خستگی بالای سرش 4 تا شمع روشن کرده ،پیش خودم گفتم حتما شمع روشن کرده که بهش آرامش بده و شب آروم و راحت بخوابه(چون خودم وقتی به شمع نگاه میکنم آروم میشم)

چون جای خودم نبود خیلی راحت نتونستم بخوابم و هر صدایی میومد بیدار می شدم ،خواب بودم که دیدم بلهههه مینا جون داره با خودش حرف می زنه یه چند لحظه نگاهش کردم و گرفتم خوابیدم ،بعد چند دقیقه  با لگد زدن خانم به پایه ی تخت که فلزی بود و صدای وحشتناکی بلند شد از خواب پریدم  Smiley(حالا این لگد زدنها تازه شروع شده بود و تا صبح ادامه داشت) ،دیدین یکی دندوناشو میکشه به هم ؟؟؟(میگن دندون قروچه می کنه تو خواب) من که تا حا لا همچین صدایی رو نشنیده بودم اون شب مینا جون تا صبح با دندونهاش برام لالایی خوند،اینجاش خیلی باحال بود ،دیدم صدای بووووووم اومد ،نخیر از تخت پرت نشد فقط یه کمی محکم سرش رو کوبید تو دیوار(تخت به دیوار چسبیده بود) بیدار شدم چشام رو گرد کردم گفتم الان پا میشه از درد گریه میکنه ،   نه بابا مثل خرس گرفته خوابیده ... خلاصه ماجرایی داشتیم اون شب با این خانم، صبح بیدار شدم گفتم فقط خدااااا به داد شوهرت برسه ،با خنده میگه چرا؟(خودش میدونست چه گندی بالا آورده بود) میگم هیچی ،فکر کنم بد بخت صبح که میخواد بره سر کار قبلش یه درمانگاه باید بره  


فقط در یک مورد میشه گفت:کاش منم پسر بودم اونم توی این فصل گرماست Smiley

بیچاره دخترها با اون همه لباس؛پسرها  که راحت با تی شرت و یه شلوار؛ موها هوا میخوره

همون مقنعه یا شالی که رو سر دخترهاست کلی گرما تولید می کنه

چی می شد مثلا تو فصل تابستون دخترها آزاد بودند بدون روسری بیان بیرونSmiley

...........

گویند خدا همیشه با ماست         ای غم نکند خدا تو باشی

همیشه تو بودی که سنگ صبور بودی ،به درد دلهای خیلی ها گوش دادی ،همیشه تو بودی که گوش شنوا داشتی،چقدر هم از درد دلهاشون غصه خوردی،ناراحت شدی،دلت سوخت ،گاهی وقتا هم براشون حرف زدی تا کمی مرحم بشه واسه زخمای دلشون ،گاهی وقتا هم نتونستی چیزی بگی یا کاری بکنی و در آخر این دلسوزیها کار دستت داد...

همیشه تو بودی  که باید درک میکردی ،تو بودی که خودت رو میذاشتی جای طرف و میگفتی خوب طفلی حق داره منم بودم اینکار رو میکردم...

ولی هیچ کسی نیومد که بشینی درست و حسابی براش درد دل کنی،هیچ کسی پیدا نشد که درکت کنه، همیشه باید غصه ها و غمهاتو بریزی توی خودت ،نتونستی گوش شنوا پیدا کنی برای حرفات...

گاهی وقتا هم شده داری برای یکی حرف میزنی بعد متوجه میشی طرف تو یه عالم دیگه سیر میکنه ،یا اینکه مثلا وسط حرفات می پره و میگه راستی  جریان فلانی چی شد؟درست شد کارش یا نه؟ اینجاست که میخوای هم اونو خفه کنی هم خودت رو،یا اینکه تا آخر حرفات رو میزنی و منتظری طرف بیاد یه کمی همدردی کنه ولی در آخر این حس بهت دست میده که داشتی برای ضبط صوت حرف میزدی...

نمیدونم شده تا حالا حس کنید دلتون و مغزتون پر شده؟دیگه گنجایش نداره؟ باید یه جوری خالیشون کنی؟ اینجور شرایط برای اکثرا پیش میاد  که از زنده بودنشون سیر می شن ،اصلا قیافت ناله و غم و غصه میشه اطرافیانت دیگه حالشون بد بشه از بس این قیافت رو دیدن...

قربون خدا برم ،حق داره که می گه وقتی ما آدمها غصه میاد سراغمون ،گرفتاری داریم به یادش می افتیم و وقتی شادیم و هیچ غصه ای نداریم واز زندگی  کردن لذت می بریم به این فکر نمی کنیم که همین خوشی ها هم از اونه که داریم...

ولی چقدر آدم باید ضعیف باشه که با یه اتفاق ناجور و البته کوچیک قید همه چیز رو بزنه ...

حسی که من این روزها باهاش درگیرم ...

خدا جونم هیچ کس رو نا امید نکن (آمین)

هیچ وقت ضایع نشی عزیز دل خواهر!!!

سلام

ترم دو دانشگاه بودم و رضا تازه وارد خانواده ی ما شده بود ،یه روز که نزدیک امتحان میان ترم یکی از درسای برنامه نویسیم بود با رضا نشسته بودم تا بهم یاد بده ،بالای جزوه ی اون درس اسم استادم رو نوشته بودم رضا گفت :من اینو میشناسم ،هم اتاقیم بود،خیلی درسش خوب بود،ولی عمران میخوند چطور برنامه نویسی یاد میده ؟؟!!!آره برنامه نویسیش هم خیلی خوب بود و...

منم ذوق مرگ شدم و صد تا فکر اومد توی ذهنم که آخ جون اگه بهش بگم کلی هوامو داره و خیالم راحته بابت پاس کردن این درس با نمره ی خوب و...Smiley

ازش پرسیدم قیافش چه جوری بود؟عینکی بود ؟

رضا:آره

موهاش کم بود؟رنگ موهاش چی؟بور بود؟

رضا:آره

(من درحالی که نیشم داشت تا بناگوش باز میشد ) صورتش جوش داره ؟؟

رضا:آره فکر میکنم

واییییی پس خودشه

رضا:آره ،برو بهش بگو دوستت سلام رسوند و من و بهش معرفی کن

خلاصههههه بعد امتحان میان ترم من و چند تا از دانشجوها تا اتاق اساتید همراهیش کردیم بچه ها هم دونه دونه سوالشون رو می پرسیدند و می رفتند، چند نفر هنوز مونده بودن برگشت به من گفت بفرمائید سوالتون چیه ؟گفتم:استاد حالا میگم بهتون خصوصیه!!!

بعد نیم ساعت همه رفتند و من موندم و استاد ،فکر کنید من نیشمم بازه:استاد یکی از دوستاتون به من گفتند که بهتون سلام برسونم ،استاد یه لبخند ملیحانه تحویلم داد و گفت :دوستم؟دوستم کیه؟؟؟منم اسم رضا رو گفتم.

یه نگاه با علامت سوال به من کرد و گفت نمیشناسمش!!!

من:استاد مگه میشه نشناسیش،رضا دیگه ،اصلا مگه شما اسمتون محسن نیست؟ گفت:بله

من:مگه شما دانشگاه کرمان ،عمران نخوندید؟استاد(با خنده)نه من کامپیوتر خوندم دانشگاه تهران

من(لبخندم محو شد و رنگ صورتم به سرخی مایل به بنفش گرایید)اااا مگه میشه ؟خوب حتما اشتباه شده چون یه نفر با اسم شما و مشخصات شما دوست دامادمون بود...

استاد:آره حتما اشتباه شده !!

ببخشید استاد مزاحمتون شدم ...

حاضر بودم از طبقه ی چهارم دانشگاه خودم رو پرت کنم پایین ولی اینجوری ضایع نشم ،هفته های بعدش تا با استاد چش تو چش میشدم هردوتامون فقط لبخند تحویل هم میدادیمSmiley

(دیگه کاری نداشته باشید که چه حرفایی بین من و رضا ردوبدل شد Smiley)

کلا اینکه ضایع کردن و ضایع شدن خیلی بده ،سعی کنید نه ضایع کنید نه ضایع بشید باشه؟(حتی شما دوست عزیز)Smiley 


هیچی سخت تر از این نیست که خسته باشی و هلاک؛ بعد جلوی تلویزیون دراز بکشی که مثلا فیلم ببینی ؛۵ دقیقه نشه که خوابت ببره و مامان صدات کنه پاشو برو تو اتاقت بخواب ؛انگار وزن آدم میشه ۲ تن و خودت رو به زور باید بکشونی تو اتاقتSmiley

 
  • تعداد صفحات :18
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic