تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب نوشته ها و خاطرات ما
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شیرین عسل مامان - دیانا

سلام به همگی، خوبین؟ خوشین؟ خوب خدارو شكر
اینقدر سرم با این دردونمون گرمه كه دیگه ماه به ماهم وقت نمی كنم یه سری اینجا بزنم، مطالب خواهرجان رو بخونم، آپ كردن كه دیگه پیشكش. ولی هروقت میام دلم میگیره . چقدر تو این وبلاگ بروبیایی داشتیم، بگذریم.
از دیانا بگم كه روز به روز بزرگتر میشه و كارها و حرفهای جدید یاد میگیره و شیرینی و شیطنتش و دردسرش هم بیشتر میشه. 10آذر دو سالگی اش تموم شده ،در كنار خانواده یه جشن تولد كوچیك براش گرفتیم ،از بس شمع روشن كردیم این فوت كرد خسته شدیم خودشم می خوند اولد اولد اولد مبااك شمع فوت میكرد و دوباره شمع روشن میشد و این كار تكرار میشد. به زحمت چندتا عكس باهاش گرفتیم. بعد هم اومد وسط به قول خودش نانای كرد ، یاد گرفته به سی دی میگه ژی دی چون دندوناش كامل در نیومده تلفظ حرفهارو خنده دار میگه. با عروسك هاش بازی میكنه و میزاره روی پاش و تكون میده میگه لالالا اول آله.
خونه ی بابا اینا كه میریم مكافات دارم چون بابا خیلی بهش توجه می كنه و هر چی حكم كنه بابا انجامش میده اونوقت همه شاكی میشیم از بابا كه چرا اینقدر حرف دیانارو گوش میده ، آخرشم خودش خسته میشه از بس دنبال دیانا میدوه، ما هم كه سر بنده ی خدا هی غر میزنیم ، یه جوری رفتار میكنه كه انگار هیچ كس توی این دنیا نوه ای مثل نوه اش نداره، هی ازش عكس میگیره، فیلم میگیره، دیانا هم وقتی مامان اینارو می بینه واقعا شاد و خوشحال میشه، طفلكب ها  خانواده ی رضا از ما دورن و دیر به دیر دیانا رو میبینن، مامان همش میگه چطور دوری دیانارو تحمل میكنن؟ انشا ا... خدا همه ی پدربزگ ها و مادربزرگ های مهربونو برای نوه هاشون حفظ كنه، بابایی و مامانی و پدرجون و مادرجون دیانارو هم نگه داره.
دخترم دیگه بزرگ شده تو كارهای خونه كلی كمكم می كنه تا جارو رو روشن می كنم میدوه دستشو می گیره شروع می كنه به جارو كشیدن، تا می خوام لباس هارو از لباسشویی خالی كنم میاد كمكم و بعد دونه دونه میدش به من تا پهنشون كنم، اونوت میگه: این مامان، این بابا، اگه لباس خودش باشه میگه این دیانا. موقع خرید هم حتما یه پلاستیك وسیله رو باید بدیم بهش بیاره برامون.
خلاصه سرتونو درد آوردم  كارهای دیانا یكی دوتا نیست كه بخوام همشو بنویسم ، در كنار این شیرین كاری ها ، اعصاب خردی هم داره كه نگم بهتره.
اینم عكس گل دخترمون:

عكس دیانا - مهر ماه 1389

از ترس سوگلی كوچیكه

با  سلام به همه ی دوستان وبلاگی

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ما رو نمی بینین خوشحالین؟

بعد از مدتها اومدم اونم سوگلی كوچیكه تهدیدم كرد به اینكه اسمت رو از كاربران وبلاگ حذف می كنم و شش دانگ این وبلاگ رو به اسم خودم میزنم وگرنه حالا حالاها ریختمو نمی دیدین

از شوخی گذشته دلم خیلی برای اینجا تنگ میشه ولی چیكار كنم از دست دیانای وروجك كه تمام وقتمو در طول شبانه روز به خودش اختصاص داده، قربونش برم هر روز شیرین تر میشه، كارهاشم خنده دارتر، دیگه وقت سر خاروندن ندارم، خوبه سركار نمیرم و كلا به شغل شریف خانه داری مشغولم. فداش بشم چند ماهیه كه مامان و بابا رو راحت تلفظ می كنه و دست دسی و بای بای رو یاد گرفته، دو تا دندون موشی هم در آورده و می تونه روی پاهاش واسته، ددری هم شده و جمع شلوغ رو ترجیح میده، دخترم اجتماعیه دیگه چه میشه كرد. مثل مامانش خوش برخورده و همیشه لبخند میزنه( برعكس خاله جونش كه هیشه اخمویه)

خوب دیگه تعریف و تمجید بسه دیگه میترسم خواستگاراش زیادشن و نتونیم از پسشون بر بیایم.

الان كه دارم می نویسم بابای بیچارش داره می خوابوندش و طفلك اینقدر باید راه بره تا چشمای دیانا خسته شه و بخوابه. البته هر چند وقت یكبار این اتفاق می افته، فكر نكنین همش رضا اونو می خوابونه.

هر چی كه هست خدا رو به خاطر دادن این فرشته كوچولو همیشه شكر میكنیم .

امیدوارم بتونم زود به زود به اینجا سر بزنم، به امید دیدار

اینم عكس عسلی ما

دیانا- Diana

تولد؛روزه؛مسواک

سلاااااااام

دیدین دارم خاله میشم؟ دیگه توضیحات لازم رو خواهرجان در پست پایین دادند

امروز (26 شهریور) تولد خواهرجانه ،خیلی تبریک میگم بهت مامانی ،آخ جون سال بعد با فندقمون جشن میگیریم  ،امیدوارم کیک 120 سالگیت رودر کنار نوه و نتیجه هات بخوریم (من میشم 115 سال!! یک نوع فسیل زنده)

راستی 24 شهریور هم تولد یه مرد مهربون به نام مرد بارانی بود،امیدوارم سال بعد با نی نی تون تو خونه ی گرمتون در سلامتی کامل و بدون هیچ غصه ای جشن بگیرید.

خوب دیگه چه خبر؟روزه میگیرین؟موندم سالهای بعد که وسط تابستونه چطوری میشه روزه گرفت؟من که فعلا در استراحت مطلق به سرمی برم!! هر روز از اذان صبح تا اذان ظهر خوابم !به هر حال خدا قبول کنه روزه هاتون رو،هر چند روزه گرفتن دیگه داره کمرنگ میشه و روزه خوردن پررنگ! این زخم معده هم نمیدونم چه مرضی هست که تو ماه رمضون میاد سراغ بنده های خدا و طفلکی ها نمیتونن روزه بگیرن؟

این پدر گرام بنده نمیدونم چرا مسواک من رو دوست داره ، این رو در اولین سحر ماه رمضون فهمیدم ،اونم مامان جان کشف کرد!بعد مسواک زدن بابا ،مامان اتفاقی متوجه شد که مسواک بابا خشکه و مسواک من خیس !!بعد اینکه از بابا پرسید فهمیدیم از خیلی قبل ترها از مسواک من استفاده میکرد!!!(کلی هم پول مسواکم رو داده بودم،تازه دو ماه بود خریده بودمش )فکر میکنید من چه حالی شدم؟اژدهای خشمگین دیدین؟  اگه ندیدین من دیدم،در آخر به این نتیجه رسیدیم که من از مسواک جدیدی که داشتم استفاده کنم،بابا از مسواک خودش ،مسواک مشترکمون رو هم بزاریم واسه مهمون!!! 

 یک روز دوباره به صورت اتفاقی بعد بیرون اومدن بابا از دستشویی مسواکهامون رو چک کردم دیدم ااااا چه جالب دوباره از مسواک من استفاده شده!!   اینبار دیگه سیل اشکهامون جاری بود از خنده  !فعلا بابا رو تهدید کردم که اسمت رو روی مسواکت مینویسم تا هر کی اومد ببینه و آبروت بره ،فرداش بابا ،با مسواک نو به رنگ بنفش جیغ اومد خونه ،گفتم :بابا دیگه این بنفشه، تابلو مال منه باشه؟ گفت:دیگه با این کار ندارم ،دلت آب من خودم یه عالمه مسواک دارم.

پست این سری همش شد بابا 

فرشته کوچولو

آخی چقدر دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود، این سوگلی هم که پاک اینجا رو فراموش کرده . بچه از بس سرش شلوغه، تاحالا که بهونه ی ترم تابستونی و الانم که ماه رمضونه و یه مسافرت ده روزه در کنار خانواده در یک جای خوش آب و هواست ، منم که با رضا تهنای تهنا ،Smiley البته یه کوچولوی دیگه هم چسبیده به من که نمی ذاره زیاد حوصله ام سر بره ،  ولی خوب چه فایده فقط من میتونم باهاش حرف بزنم  و اون فقط گاه گداری عکس العمل نشون میده و همینه که منو خوشحال میکنه .

زیاد عجله نکنین میگم بهتون که این موجود کوچولو کیه ؟؟؟ Smiley

البته یه سری از دوستای وبلاگیمون میدونن که من از چی حرف میزنم ولی اینو برای اونایی مینویسم که خبر ندارن و شاید هر از چند گاهی یه سر به این وبلاگ میزنن.

راستش لطف خدا شامل من و رضا شده و قراره اگه خدا بخواد تا 3 ماه دیگه یک فرشته ی کوچولو از آسمون بیاد پیش ما و به زندگی ههمون رنگ و بوی تازه ای بده . خیلی وقت بود که می خواستم در مورد این فرشته توی وبلاگمون بنویسم ولی اوایلش که اصلا حال نداشتم و دایم  گلاب به روتون، روم به دیوار در مسیر تخت خواب و دستشویی بودم تا اینکه حالم بهتر شد و اون دوران واقعا زجرآور تموم شد و درگیر اسباب کشی به خونه ی جدید بودیم و تا جابه جا بشیم و خستگی ها برطرف بشه یه دو ماهی طول کشید . میگن آدم تا خودش مادر نشه نمی تونه بفهمه مادرا چی میکشن و چه انتظار طولانی و شیرینی رو سپری میکنن ، الان من و رضا و خانواده هامون منتظریم هر چی زودتر این انتظار به سر برسه ، اوایلش زیاد احساس مادر شدن رو نداشتم تا اینکه این گوگولی ورجه وورجه هاشو شروع کرده و از اون وقت تا حالاست که احساس میکنم چیزی در درونم در حال رشده و هر روز احساس و علاقه ام بهش بیشتر میشه، این دخمل کوچولوی ما که هنوز توی انتخاب اسمش به توافق نرسیدیم، اولین نوه ی دو تا خانواده است که یه دایی و یه خاله داره و یه عمو و یه عمه، امیدوارم لوس وننر بار نیاد .

 همیشه سر نمازهام دعا میکنم خدا فرزند سالم و صالحی رو به ما عنایت کنه ، تازه بعد ماه رمضون هم که باید اتاقشو درست کنیم و بریم خرید سیسمونی، البته اگه تا یک ماه دیگه من بتونم از سنگین وزنی راه برم و توی خرید کردن مشارکت داشته باشم ، الان این سونوگرافی ها کار پدر مادرا رو راحت کرده ، قدیم ترا توی سیسمونی خریدن مجبور بودن هم لباس پسرنونه بخرن هم دخترونه ولی الان ازبس این دکترا میفرستنت آزمایش و سونو که همون هفته های اول جنسیت بچه مشخص میشه، ما که باید لباس های صولتی و علوسک  برای دخمل طلامون  بخریم .Smiley

حسابی سرتون رو درد آوردما ، الان بعضی ها  با خوندن این مطلب میگن خوب به ما چه سه ساعت نشستی صغری کبری چیدی که همین ها رو بگی ، ان شاءا... نماز و روزه هاتون مورد قبول خدا واقع بشه من و نی نی گوگولی رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نسازید راستی اگه اسم دختر که به نظرتون زیبا میاد رو برام بنویسید ممنون میشم البته بجز اسم های ننه بزرگی ( خیر النسا، آمنه خاتون ، گلابتون ، و ....) Smiley

 
  • تعداد صفحات :18
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان