۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام

همونطور که سوگلی بزرگه گفت امروز تولد وبلاگمونه واسه همین تصمیم گرفتم اولین پستی که توی این وبلاگ نوشتم رو بزارم اینجا نظرهاتون هم میزارم تا معلوم بشه که چه کسی از اول با ما بود ...

زنی به شوهر خودگفت من چه کنم که توازمن راضی شوی گفت بمیر تا من ازتو راضی شوم(هه..هه..چرا میخندین..اصلا خنده نداشت)

زنی باجوانی رفیق بودوقتی آن جوان رابه خانه دعوت کردفی الحال شوهرش رسیدفورا چادری برسراو انداخت شوهرش پرسیدکه این کیست گفت این خواهرمن است ومدتهاست اورا ندیده ام(البته این داستان مال ۱۰قرن پیشه)امروزآمده است شوهر باورکرده تدارکی برای شب مهمان گرفت وچون شب شدگفت که تو امشب رابا خواهرت بخواب ومن دراتاق دیگر می خوابم پس آن زن تا صبح بارفیق خوددرکمال آسودگی خوابیده چون صبح شد شوهربرای کاری ازخانه بیرون رفت آن جوان بعدآن بیرون آمدازقضا شوهرش مراجعت کرد جوانی را دیدازخانه بیرون می آیدفورا زن قرآنی به دست گرفته پیش شوهرآمده وگفت تورا به این قرآن قسم میدهم که آیا خواهرمن دیشب دراینجابود یانه شوهرگفت بلی زن گفت این جوان شوهرخواهر من است هرچه به او میگویم که دیشب زوجه ی تودراینجابوده است وصبح رفته است باور نمی کندومیگویدکه درجای دیگربوده است مردگفت که ای جوان به این قرآن قسم که اینجابود جوان گفت که حاجت به قسم نیست سخن شماراباور کردم پس آن مرد آن جوان رانشانیدواحترام بسیارکرد پس ازخانه بیرون آمد(هه...هه...هه...حالا بخندین)

 

نفیسه

سلام به دو تا سوگلی
وبلاگ قبلیتون را که ندیدم
و تو وبلاگ جدیدتون اولین نفر هستم که نظر می دم حالا بالاخره بخندیم یا نه خدائیش تکلیف ما را روشن کنید خوشحال می شم به من هم سر بزنید و خوشحالتر که دو تا دوست جدید داشته باشم شاد باشید و موفق

نوید(داداشی)

سلام
مبارکه به سلامتی شیرینیش باشه بدن بده بخوریم
میگم این داستانات خیلی بد اموزی داره ها خوبیت نداره ابجی از اینا میزاری
فردا خودت شوور میکنی بد میاد این وبلاگتو میبینه اونوقت خینو خین کشی میشه ها از من گفتن

داریوش

سلام..........خونه نو مبارک....وگلی من گل و شیرینی نیاوردم........خیلی خوشگله...ولی فونتش خیلی بده......من لینک شما رو درست میکنم.....تا به زودی

سوک سوک

ممنون که خبرم کردی .جالب بود

سوک سوک

سلامی مجدد لینک شما رو با اجازه پیوست کردم در ضمن منم آپم قدم رنجه فرمایید

نگار

بابا چه شوهر کول و روشنفکری!!

مریم

سوگلی های من سلام....یه سئوال دارم
چرا شما توی داستانهاتون بدِ خانمها را می گویید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سارینا

سلام سوگلی های وطن فروش البته اگر خودتون خانم هستید.
خونه نو مبارک

آناهیتا

سلام بابا مگه شما سوگلی نیستید ؟ چرا انقدر گیر دادید به خانما ...ای بابا

امیر حسین

سلام سوگلی ( ها )
پنت هوس جدید مبارکه . شیرینی اش یادت نره . و در ضمن ممنون از اینکه به من سر زدی و نظر دادی

سیاوش

سلام به دوتا سوگلی ها .... خیلی خنک بود (‌هه هه هه هه ) ... من از خیلی وقت پیش لیتکتونو گذاشته بودم تو بلاگم البته اون یکی .... اگه وست داشتین به منم لینک بدین ... تا بعد بای

دختر مشرقی

سلام حکایت جالبی بود التماس دعا

 

نوید(داداشی)

سلام ابجییییییییییییییییییییییییی جونممممممممممممممممممم
اولا که قالبت خیلی ناز شده دوما داداشی دوستون داره و یه بوسه سفت از جفتتون میکنه(نه دو تا بوسه سفت)
چند تا سوال کرده بودی یکیش اینجا جواب میدم بقیه رو خصوصی
در جواب اینکه گفتی داماد شدی ؟باید بگم
والا هنوز که ولی خیلی دوست دارم بشم(گریه)
مگه اینکه ابجی خودت برام استین بالا بزنی
حالا بیا اونور بقیشو برات بگم

سیاوش

سلام .... عزیزم حالت خوبه .... ممنون که به من سر زدی و ببخشید اگه یکم دیر اومدم پیشت آخه هم درس داشتم هم دارم می میرم ( یه عالمه گریه ) .....منم آپم اگه دوست داشتی بیا پیشم .... موفق باشی .... خدانگهدار

مریم

سلام به ُرفقای باحال،دلم واسه دیدنتون تنگ شده،
امیدوارم تو عروسی (های اینجا) ببینمتون.سوگلی من، امتحانه
اِی بدک نبود،راستی تو چرا امتحانو چهار حرفه کردی قبلا که
پنج حرفه می کردی، ای نا مرد ..(همتی و یوسف زاده رو هم اونجا دیدیم....).
راستی سوگلی کوچیکه من وسمیه تولدت رو بهت تبریک میگیم،
صد سال به این سالها(امیدوارم عمر نکرده خواهرتُ تو بکنی..)
با تمام وجودم دوستتون داریم . خداحافظ

 

خیلی از این آدما جای خالیشون حس میشه...

گردگیری وبلاگ

سلام به دوستهای خوب وبلاگ نویس و وبلاگ گرد که هر از چند گاهی به وبلاگ ما سر میزنین اما دریغ از یه پست کوتاه

اومدم یه دستی روی این وبلاگ بیچاره بکشم از بس که توش ننوشتن گرد و خاک گرفته این دختره ، یه کم تنبل شده انگار دیگه حرفی برای نوشتن نداره بابا این همه حرف !!!!

میدونین کیو میگم دیگه؟؟؟؟ سوگلی کوچیکه ،یه مدتیه کارش فقط شده بره تو وبلاگ این و اون نظر بده و نویسنده ی بیچاره رو تو دردسر بندازه آخرش سوء تفاهم پیش بیاره و و  و .....

الهی ،پشت سر آبجی کوچولوم چقدر حرف زدم و غیبتشو کردم ماه رمضونی ،آخه یکی نیست بگه حالا بعد قرنی اومدی یه چیز بنویسی ها با غیبت شروع کردیش ،ماه رمضون گفتم یاد یه چیزی افتادم .

خدا همه ی مادربزرگ های دنیا رو حفظ کنه ،ما هم توی دنیا یه مادربزرگ داریم که بزنم به تخته حدود نود سال سنشه من بچه که بودم خیلی بهش وابستگی داشتم هر جا که میرفت باید همراهش میرفتم یادمه که وقتی می رفتیم پیششون شبها من می رفتم کنار اون و پدربزرگه خدایامرزم می خوابیدم (بچه بودم دیگه، نمی فهمیدم) یه شب نصفه شب پاشدم زدم زیر گریه اینقدر گریه کردم که بیچاره پا شد نصفه شبی منو برد در اتاقی که مامانم اینا خواب بودن ؛حالا اگه گفتین چرا گریه می کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟ چون پا شدم دیدم مادربزرگ بیچاره پشتش به منه و روی پهلوی چپش خوابیده فکر میکردم تا صبح باید سمت من بخوابه !!!!!!!!

داشتم میگفتم ، این مادربزرگم خیلی از قدیم ها برامون تعریف می کنه .پدربزرگم زمین و باغ زیاد داشت موقع ماه رمضون که میشدخدابیامرز خودش میرفت به باغ و زمین های سرسبزش سر میزد و مادربزرگ بیچاره وسط تابستون باید میرفت دیمی زارها رو سرکشی میکرده طفلک از بچگی هم نماز می خونده هم روزه می گرفته میگفت :وقت برگشتن از بس تشنه می شدیم تا گردن می رفتیم توی جوی آب تا کمی از تشنگیمون برطرف بشه. حالا این دوره زمونه تو تابستون مردم زیر کولر توخونه یا توی محل کارشون می شینن ساعت کاری رو دو سه ساعت کم میکنن تا روزه اذیتشون نکنه بچه ها رو ننر بار آوردن که تحمل یه کم تشنگی و گرسنگی رو ندارن میگن بچمون ضعیفه . حالا نمی دونم ثوابی که اونا میبردن و ما میبریم به یک اندازه هست یا نه ؟؟؟؟؟؟

 

با همه بله با من هم بله؟

از فردا کلاسهام شروع میشه البته یک هفته هست که شروع شده و من این ترم بیشتر از خانواده ام و شماها دور هستم سعی میکنم جمعه ها یا شنبه ها که تهران هستم براتون مطلب بزارم

دوست یا آشنایی به ویژه فردی که خدمتی انجام داده باشه و منشا اثری واقع بشه همیشه توقع داره که طرف مقابل به احترام دوستی و یا به پاس خدمت ،خواستشون رو بدون چون و چرا انجام بده و اگر طرفشون بنا به دلایلی نتونه انجام بده به خودشون حق میدن که ضرب المثل بالا رو از روی رنجش و گلایه بیان کنند.

در حدود پنجاه سال قبل ( یعنی نیمه اول قرن چهاردهم هجری قمری) یکی از رجال سرشناس ایران به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانه ها را به عهده گرفته بود از روی نصیحت گفت : فرزندم، مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالبا با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمی کند مرد سیا سی و اجتماعی برای آنکه جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو فرزند عزیزم نصیحت می کنم که در مقابل پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو :بله، بله. زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان می آید . که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله می شمارند .

فرزند این آقا در پست معاونت – و بعدها کفالت- وزارتخانه مزبور نصیحت پدرش را بکار بست و به همین ترتیب قسمتی از مشکلات روزمره رو با گفتن بله بله رفع میکرد از قضا روزی پدر راجع به کار مهمی به پسرش تلفن کرد و انجام دادن اون کار رو به طور جدی خواست .فرزند هم در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع میگفت :بله بله قربان ! پدرهرقدر اصرار کرد که جواب صریح از پسرش بشنوه پسر کماکان جواب میداد بله قربان !کاملا متوجه شدم چه میگویید.بله بله !!بالاخره پدر از کوره در رفت در نهایت عصبانیت فریاد زد:پسر این دستورالعمل را من به تو یاد دادم .حالا با همه بله با من هم بله؟

ادامه .....

خلاصه ه ه ه  مهرک به دستور اون خیر اندیش قبل همه خودش رو به پشت در اتاق قاضی رسوند اتفاقا نیمروز گرمی بود و قاضی بساط عیش و طرب و ... به راه انداخته بود. مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی رو میکشید با صدای بلند که قاضی هم بشنوه بلند گفت : حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند و حال خوشی دارند و مشغول راز و نیاز هستند دست نگه دارید و مزاحمشان نشوید تا از نماز و عبادت فارغ شوند!!! قاضی ابوالقاسم از زیرکی اون خوشش اومد و با خاطری جمع کارش رو انجام داد و بساطش رو جمع کرد مهرک رو صدا کرد و گفت :فرزند تو که هستی و چه حاجتی داری؟ مهرک پس از تعظیم و دستبوسی یک به یک گرفتاریش رو گفت.

قاضی گفت :چون میدانم جوانی پخته و رازدارهستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش

مهرک گفت :با اطمینان و با پشتگرمی به عدالت حضرت قاضی شتر که هیچ فیل را هم نادیده خواهم گرفت!!!

ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و قاضی بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان خداشناسی ودینداری و شرافت و پاک نظری و بی طرفی خویش  دستور داد شاکیان به نوبت جلو برن و شکایتشون رو اعلام کنند .

ابتدا شکایت شمعون اعلام شد و سند رو به قاضی نشون داد و گفت : چون مهرک  بدهی خود را نداده پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد! قاضی به مهرک گفت درست میگوید؟

مهرک گفت :بله! قاضی گفت : اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی غلط است ولی من با تو همراهی میکنم تا حق و طلب خود را وصول کنی.این کارد و این ترازو ولی باید دو کار انجام نشود !بی آنکه قطره خونی ریخته شود زیرا جزو قرارداد نیست.دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود وگرنه شدیدا مجازات خواهی شد.

شمعون گفت : حضرت قاضی قربانت گردم خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم  که حتی قطره خونی هم ریخته نشود؟

قاضی گفت چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی  هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوان خانه را بدهی  وآزاد شوی!

شمعون خواست داد و بیداد کنه که ماموران اجرا گرفتنش و کتک مفصلی بهش زدند  و مبلغ ششصد و پنجاه درم برای گرفتند و غائله رو ختم کردند!!

بعد اون مرد پدر کشته با گریه و زاری  گفت: پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد !

قاضی گفت:اولا غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت عرض کرد هفتاد و دو سال  .قاضی از مهرک پرسید تو چند سال داری ؟گفت :بیست و هشت سال . قاضی بدون تعمل حکمش رو اعلام کرد و گفت : قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد  جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند تا هفتاد و دو ساله شود  آن وقت متهم را در پای همان دیوار  بخواباند . سپس از بالای دیوار به همان  کیفیت بر روی او جستن کند  تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند!!

وقتی پسر حکم قاضی رو شنید از شکایت خودش صرف نظر کرد که قاضی گفت :بخشش تو کافی نیست  از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود  علیه متهم اقامه دعوی نکند؟  باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تامین شود . این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد .

نوبت مدعی سقط جنین رسید.جوان شاکی گفت : هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه  پیش این آرزو برآمد همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد . قاضی فکر کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید خودتان می توانستید دوستانه  با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد .بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر؟ گفت :با نهایت تاسف پسر.قاضی حکم را اعلام کرد:  هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید غرامت سقط جنین ایجاد جنین دیگربه علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی نزدیک به وضع حمل شود و از امروز تا هنگامی که دوباره باردارشود را از مال خود بپردازد بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید  هم بر عهده متهم موصوف است .. که شخصاً باید تقبل کند!!  چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد  ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است  ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود!!! شاکی فرزند باخته از وحشت گفت جناب قاضی این چه حکمی است؟ قاضی گفت: همین است که گفته ام !مرد گفت:من ازحق خودم میگذرم حتما قشمت نبود که فرزند داشته باشم .قاضی هم فریاد زد : خیره سر، کدام حق؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است وقتی حکم صادر شد  فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود  فرمان داد که همسر شاکی را در اختیار متهم قرار بدهند مگر اینکه شاکی خسارت رو بده  و حق دیوانخانه رو هم بده . ماموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک حق دیوانخانه به اضافه ی یکصد و پنجاه درم برای خودشون گرفتند و آزادش کردند.

صاحاب خر دم کنده وقتی ماجرا را دید حساب کار خودش رو کرد و خواست از اتاق محاکمه خارج بشه که  قاضی دید وگفت: موقع رسیدگی به شکایت شما رسیده کجا میروی؟ صاحب خر گفت: عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد،  شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند  می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد قاضی گفت : متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد  دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید  صاحاب خر جواب داد :  اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم در خارج از عدالتخانه   شهودی حاضرکردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده  است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت میشود  متولد گردیده است!!

قاضی گفت : استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون  با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید  غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت  غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند  

و این عبارت از اون زمان یعنی عصر غزنویان در میان مردم به  صورت ضرب المثل در اومده.

 حس  میکنم کم کم دارم میشم ننه شهرزاد Smiley

 
  • تعداد صفحات :24
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات