۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یه دونه داستان

در یکی از روزهای ماه مارس، برای دیدن دوست بیمارم به بیمارستان می رفتم. تعطیلات آخرهفته بود و آدم های زیادی جلوی ایستگاه اتوبوس منتظر بودند. در همین هنگام، پیرمردی با موهای سپید کنار من ایستاد و دخترش به او کمک کرد تا صاف بایستد. از صحبتشان متوجه شدم که برای معالجه به بیمارستان می روند.

اتوبوس رسید، دختر برای این که مردم هنگام رفت و آمد به پدرش برخورد نکنند، یک دستش را جلوی بدن او نگه داشت و با دست دیگر بازوی پدرش را گرفت. اتوبوس به زودی پر شد و زمانی که آن ها سوار شدند، هیچ صندلی ای خالی نبود. در همین هنگام دختر جوانی که نشسته بود بلند شد و به پیرمرد گفت: بفرمایید، بنشینید. پیرمرد فورا جواب داد: نه عزیزم، عیبی نداره، راحت باشید، نمی نشینم. دخترش هم گفت: مرسی،راحتیم،شما بنشینید.

دختر جوان که قبلا با این صحنه مواجه نشده بود، بسیار مشموش شد و دوباره گفت: بفرمایید، شما بنشینید. دختر پیرمرد بازهم خواست چیزی بگوید که پدرش با لبخند حرفش را قطع کرد و گفت: خیلی متشکرم، عزیزم! و بعد آهسته به سمت صندلی دختر رفت و نشست. دختر جوان بسیار خوشحال شد و خندید. اما با دیدن چهره دختر پیرمرد کمی تعجب کرد چون ظاهرا بسیار ناراضی به نظر می رسید. یعنی از نشستن پدرش خوشش نمی آید؟

سرعت اتوبوس بیشتر شد. پس از یک ترمز ناگهانی، پیرمرد را دیدم که با ابروهای درهم کشیده، عرق می ریزد. انگار که زخم شدیدی را تحمل می کرد. چه خوب که جایی برای نشستن پیدا کرده است، وگر نه چقدر برایش مشکل می شد.

به بیمارستان که رسیدیم، پیرمرد با دخترش پیاده شد و دوباره از دختری که جایش را به او داده بود سپاس گذاری کرد. من هم پیاده شدم هنگام پیاده شدن صحبت آن ها را شنیدم

بابا، خیلی درد دارید؟

یک کمی، نگران نباش.

گفتم که، شما زخم نشیمنگاه دارید، نباید می نشستید! حالا ببینید چقدر بد شد!

عزیزم، اگر محبت آن دختر را قبول نمی کردم، امکان داشت در آینده دیگر این کار را نکند .

آن موقع تازه متوجه شدم که دلیل آن ابرو های درهم کشیده چه بود. پیرمرد با رنج زیادی محبت دختر جوان را قبول کرد و این لطف بزرگ تری بود.


تا حالا رفتین ماهی بخرین؟البته ماهی تازه

پدرم میگفت ماهی رو زنده از آب در میارن بدبخت داره بالا پایین میپره با ساطور گلوش رو پاره میکنند

بعدش هنوز با اون گلوی پاره شده داره جون میده شکمش رو پاره میکنن

میگم خوب یه نیم ساعت زودتراز تو آب درشون بیارن میگه خوب مردم فکر میکنند اگه همون موقع از توی آب در بیاد خیلی خیلی تازه تره

بیچاره ماهی ها

نتایج اخلاقی مهم در زندگی همه ی آدمهای کره ی زمین...!!!!!!

یه روز یه كشیش به یه راهبه پیشنهاد می كنه كه با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و كشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… كشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و كشیش موقع عوض كردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… كشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینكه كشیش به كلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی كتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می كنه و می بینه كه نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری كن… كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادمانی كه می خواهی می رسی

نتیجهء اخلاقی اینكه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت كاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

یه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه 10 سال از من كوچیكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!

 نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 

 

 

 


 

عاشورا و امتحان و اینا...

 

سلام

بچه که بودم توی هیئت عزاداری یه مرد بود که توی تعزیه نقش اون شیر رو بازی میکرد من به حدی از این شیر میترسیدم وقتی میومد وسط تا نقشش رو بازی کنه توی دلم خالی میشد هیشکی حواسش به من نبود که بهم بگه بابا این عروسکه ،توش آدمه یا مثلا من رو ببره بهش دست بزنم یا نازش کنم و... تا ترسم بریزه خلاصههه اون مرد که فوت کرد و الان پسرش جانشینش شده

این چند ساله به خاطر سرد بودن هوا دیگه تعزیه بازی نمیکردند تا 2سال پیش که این آقا شیره تصمیم گرفت هر سال با اینکه مراسم تعزیه انجام نمیشه ولی بیاد وسط میدون و خودی نشون بده...

منم دقیقا حالم از وقتی بد میشه که این میاد وسط ،باز هم همون ترس میاد سراغم آخه قیافش خیلی ترسناکه  4دست و پا میاد وسط هیئت و به همه مثلا حمله میکنه و بعدش مشت مشت خاک میریزه روی سرش و...Smiley

الان هم با اینکه خرس گنده شدم باز هم میترسم ازش و تا میاد وسط پشت یکی قایم میشم ،آخه کوچیک بودیم که درکمون نکردن ،یه کاری نکردن که ترسمون بریزه ...هر چند الان هم فکر کنم بشه نه؟

مثلا بابام دستم و بگیره ببره پیش شیر بگه آقا شیره بیا اینجا دخملم نازت کنه بعد به من بگه ببین بابایی ترس نداره نازش کن!!!بعد منم نازش کنم بعد که ترسم یه کم ریخت بگم بابا بوسش کنم؟Smiley بعد اون رگه هست اینجور موارد میزنه بالا عین شیلنگ میزنه بیرون ...Smiley

خلاصه ما مشکلی داریم هر سال عاشورا...


میخوام یه کم از خوش شانسیم بگم تا حسودیتون بشه Smiley

امتحانا که به سلامتی همه تموم شد،یک روز که یه درس مزخرف رو امتحان داشتم گفتم بزار صدام رو ضبط کنم و ببرم سر جلسه کی میفهمه ؟خلاصهههه جاهایی که سخت بود و تو مغزم نمیرفت رو نشستم ضبط کردم و رفتم سر جلسه فکر میکنید چی شد؟نه نگرفتنم ،بلکهههه هیچ سوالی ازاون قسمتی که ضبط کردم نیومد ،سر جلسه سوختم شدییییییییییییید ،مطمئن بودم اگه مینشتم به زور حفظ میکردم حتما میومد!!!Smiley

سر امتحان آخریم نشته بودم ،جام هم جلوی جلو بود یعنی تخته تو دهنم بود دیدم یکی زد به پشتم دیدم یه خانم هست گفت:مقنعه ت رو بده بالا

من:همینجوری نگاش کردم Smiley

خودش مقنعم رو زد بالا و مطمئن شد که چیزی تو گوشم نیست رفت Smiley

اگه اون روز میومد من رو میگشت یه ترم تعلیقی میخورد بهم Smiley

خدا میگه بشین سر جات درستو بخون و از این غلطای اضافی نکن!!!حالا خیلی حسادت نکنید که چقدر شانسم خوبه...Smiley

حتما باید عنوان بزاری؟

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن. مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمهء اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن…

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟

مرد: آره.

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط 1500 دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید 2008 رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش 150000 دلار بود.

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.

زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلا” میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن 1500000 دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن 1500000 دلار بیشتر ندی.

زن: خیلی خوبه. بعدا” می بینمت عزیزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذاری


چرا بعضی ها که با هم دوستند(از نوع مذکر و مونث) وقتی توی اتوبوس میشینن و لامپهاخاموش میشه جوگیر میشن و اتوبوس رو جای اتاق خواب اشتباه میگیرن؟؟؟!!!!تا حدی که قیافه هاشون تغییر میکنه !!!(یا خداااا)Smiley

تو راه رفت و برگشت به دانشگاه تقریبا هر بار همچین صحنه هایی رو میبینیم ،اگه با دوستان باشیم سوژه خنده گیر میاریم اگه تنها باشی هی خودت رو سرگرم میکنی ،چشاتو میبندی و....خوب جلب توجه میکنن دیگه !!!!!Smiley

چرا فکر کردین من اصلا کنجکاو(فوضول) نیستم؟؟؟یعنی میخواین بگین شما کنجکاو نیستین؟Smiley

دوباره اینجا باید بگیم :خدایا ....چی؟ آره   خدایا شفا بده Smiley


گیره ی زیپ میدونید که چیه؟همونی که تو دستت میگیری زیپ رو باز میکنی ،ازینا که شبیه به اشکه بعد وسطش سوراخه Smiley

چند شب پیش تنهایی تو اتاقم پشت کامپیوتر نشسته بودم یک دفعه از پشت سرم  یه صدا اومد برگشتم  دیدم کیفم که رو تخت بود این گیره ی زیپش هی اینور اونور میره اول فکر کردم باد میخوره بهش که اینجوری تکون میخوره ولی وقتی چند ثانیه نگاش کردم دیدم از حرکت ایستاد (ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان)خلاصه کلی ترسیدیم و اینا Smiley

تازه توی این ماه دو شب مانیتور کامپیوترم روشن شد و اون پیغامه هی اینور اونور می رفت ...

تازه یه بار نصفه شب هم انگار یکی پاهاش خورده به پایه ی تخت و ،تخت صدا در کرد از خودش ...Smiley

چند سال پیش یه دونه گلدون گل طبیعی داشتیم ازینا که برگاش زیاده بعد این کنار یخچالمون بودو زیر پنجره که روزا آفتاب بخوره بعد  یه بار رفتم از توی یخچال آب بر دارم  در یخچال رو که بستم  دیدم صدای خش خش میاد برگشتم دیدم انگار یه باد با سرعت زیاد اومده توی برگای این گلدون رفته و به طرز فجیع تکون داد برگاشون رو، بعد ترسیدیم و بدو بدو کردیم و فرار کردیم Smiley

تازه اینم بگم چند دفعه پیش اومد دارم تو خونه راه میرم یکی میزنه پشتم بر میگردم میبینم کسی نیست ...جالبه نه؟Smiley

خیلی حرف زدم؟نه کی گفته من امتحان دارم ؟ملت چه خوشن ،2تا دونه برف اومد دانشگامون تعطیل کرد !!!ما هم خوشحال برگشتیم به آغوش پر مهر خانواده :دیییی

Smiley

 
  • تعداد صفحات :24
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات