تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب ۲ تا سوگلی
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دنیای دیگری هم هست که ....

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

عید...

سلام

این روزها آدمها چه حس خوبی دارن ،چقدر خیابونها شلوغه،چقدر مغازه ها شلوغه،چقدر همه خوشحالن ...من که عاشقم،عاشق این روزهاو عاشق عید، اصلا آخرین ماه زمستون رو جزء بهار باید حساب کرد،از همین الآن میشه بوی بهار رو همه جا حس کردSmiley

توی دانشگاه که کلاسها سروته نداره ،(راستی نمیدونم چرا بعضی از دخترها ابروهاشون رو قبل از عید پر میکنند تا برای عید یه مدل دیگه بر دارند!!!!Smiley)

توی خونه که اصلا حرفشم نزن ،Smiley آخههههههه چرا فقط زنها باید کار کنند ،چرا مردها چشمشون گرد و غبار رو نمی بینه ؟چرا دوده ی روی پرده و فرش و موکت و سرامیک و ... رو نمی بینه؟چرا لکه های وحشتناک روی شیشه ی پنجره ها رو نمی بینه؟ چرا دلشون نمیخواد تغییر دکوراسیون  بدن؟Smiley آی ی ی  خانم چرا اگه یه مرد بیاد فرشها رو شامپو فرش بکشه جزء وظیفه اش نمیدونی ، هی قربون صدقه اش میری ؟میگی خسته شدی نه ؟Smileyببخشید عزیزززم ،خسته ت کردم ...آب پرتغال براش میاری؟Smiley تازه ه ه آخرش میگه این همه خسته شدیم جون کندیم مثلا چه فرقی کرده این فرش؟ حالا فرشه داره از تمیزی برق میزنهااااا !!!(اینها رو کلی گفتما وگرنه هم بابا کمکمون کرد هم رضا به سوگلی بزرگهSmiley )

یه دونه چرای دیگه هم مونده  چرا فقط خانمها تمیزی و درخشش خونه رو می بینن؟ولی خداییش چه لذتی داره بعد انجام دادن اون همه کار بشینی یه گوشه و به کل خونه نگاه کنی و بگی تمیزی چقدر خوبه Smiley

حالا با خوندن اینا تو دلتون نمیخواد بگید وظیفه ی خانمهاست ، میدونم که میدونید این یه لطفه !!!!! Smiley

یکی از دوستام میگفت این همه "بدو بدو تمیز کن" میگیم ،عید که میشه میگیم خوب که چی؟ میان میخورن،میریزن و میرن  آخرش هیچی به هیچی...ولی اگه این همه دویدن نبود عید که این همه برو بیا نداشت

یادمه بچه که بودیم 1 ماه قبل از نوروز می رفتیم خرید و باید از سر تا پا نو میخریدم ،موقع سال تحویل حتی جورابهام هم نو بود و چه لذتی داشت Smiley،اگه همه ی اینا نبود الان هیچ لذتی رو از اومدن بهار نمی بردیم .

راستی نزدیک عیدی کاسبی اینایی که توی آشغالها  رو میگردن خوبه ... اون روزی  دیدم یکیشون اومده پیش خونمون تا کمر خم شده توی سطل زباله داره میگرده ،رفتم  یه 30 دقیقه بعد اومدم دیدم  یه کیسه هم قد خودش  روگذاشته پشتش به زور داره میبره !!!!Smiley

چند وقت پیش مامانم میخواست از آبمیوه گیری استفاده کنه ،اندازه ی نصف استکان که آب سیب گرفت این آبمیوه گیری شروع کرد به لرزیدن ،خاموش کرد ،روشن کرد ،آبمیوه گرفت ،لرزید ،خاموش کرد ،روشن کرد ،لرزش 10 برابر شد،....Smileyتا 5 بار این کار رو تکرار کرد(حالا من اینجا ناظر کیفی بودم) خانم حس تعمیرکار بودن بهش دست داد ،درش رو باز کرد دید 2 تا لنت از جاش در اومده اونا رو برداشت ،دستگاه رو وصل کرد و روشن کرد ،Smileyفکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟Smileyدستگاه جیغ کشاااان شروع کرد به دویدن و چرخیدن دور خودش آخرش با جیغ جیغ های مامان و جیغ جیغ های دستگاه موفق شدم  سکوت رو به خونه برگردونم !!!!Smileyحالا از اون اتاق بابا اومده میگه دارید جوشکاری میکنید؟Smiley

دستگاه رو خراب کرد خیالش راحت شد. نشستیم 4 کیلو سیب پوست کنده رو خوردیم!!!! نه خداییش 4 کیلو سیب پوست بکنن بزارن جلوت میتونی بخوری؟منظورم این بود مربای سیب 4 کیلو سیب پوست کنده رو خوردیم.Smiley

 پایانSmiley

میدونم بی مزه هست ولی تحمل کنید :دی

یک روز سه زن که سر یک چیز پیش پا افتاده دعوایشان شده بود در کلانتری با صدای بلند داد و بیداد راه انداخته بودند. طوری که کم مانده بود شیشه ها ترک بردارند. ظاهرا قصد ساکت شدن هم نداشتند. اما وقتی مامور پلیس به آنها گفت که اول کسی که بزرگ تر از دو نفر دیگر است، حرفش را بزند، همه آنها ساکت شدند!

احتمالا این آقای پلیس این لطیفه رو شنیده بود.

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد.


شبها سعی کنید زودتر بخوابید بیخوابی های شبانه اثر بدی روی آدما میزارهSmiley

یه نصیحت خواهرانه براتون دارم

همینجوری

آی خدا دلگیرم ازت          آی زندگی سیرم ازت


                

 
  • تعداد صفحات :24
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان