تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب مهر 1391
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جملاتی الهام بخش برای زندگی

 

سرمایه ای ابدی

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:" ای مردم! شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.
مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:"ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد:"این سرکه نیست بلکه شراب است."

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.
پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

سالگرد پدر

بابای مهربونم چند روز دیگه یک سال از رفتنت میگذره ولی یادت ذره ای از خاطرمون کم نشد.

روزی نبوده که یادت نکنم، ولی نمیدونم چرا بعد یک سال هنوز این دلم آروم نشده و هنوز عادت به ندیدنت نکرده هر وقت میرم خونه مامان جای خالیت دلم رو به آتیش میکشه .

بابای خوبم تو اسطوره ای از مهربونی و گذشت و صبر بودی و برای همیشه برامون اسطوره میمونی .

با شروع ماه مهر اون روز لعنتی هر روز برام تکرار میشه ، هر روز منم میمیرم و زنده میشم .

فکر میکنم چطور یک سال دوام  آوردم و سر پا هستم، بابا جان دلم برات خیلی تنگه ، برای خرو پف کردنت ،برای دستای بزرگت که وقتی دستام توی دستات بود گم میشدن ، برای بوسیدنت دلم تنگه

دیانا هم مثل منه باید منو ببخشی که عکسای قشنگت رو از توی اتاقش برداشتم دیدم هر روز بچه ام غصه می خوره و با کوچکترین ناراحتی به عکس تو پناه میاره و نیم ساعت برات اشک میریزه و شکایت میکنه، ازت میخواد که ببریش پیش خدا.

همش اسم باباحاجی رو می آورد و موقع خواب به عکست خیره میشد و با بغض توی گلو میگفت دلم براش تنگ شده ، مامانی من دلم برای باباجی تنگ شده و میخوام باهاش بازی کنم، میخوام بغلش کنم. منم میگم باباجی وقتی که تو خوابی از آسمون میاد تو خوابت و بوست  میکنه و باهات بازی میکنه و به این امید به خواب میره.

بابای من ای کاش یک بار دستات رو می بوسیدم و این حسرت برای همیشه تو دلم میمونه ای کاش ...

بابای نازنینم دعای همیشه من این بود که سالیان سال سایه ت بالای سرمون باشه ولی نمیدونم چی شد که خدا این بلای ناگهانی رو برامون نازل کرد و تو با دلی پر از آرزو به دیار باقی رفتی ،نمی دونم ،ای کاش خدا گوشه ای از این حکمتش رو به ما می فهموند ای کاش...

ز سروش باغ رضوان ،تو چه نغمه ای شنیدی

که وصال کوی جانان ،به بهای جان خریدی

شرری زدی به جان ها، که بیان آن نشاید

گوهر دلم تو بودی، که به خاک آرمیدی

دل ما شکسته اما، تو نمرده ای پدر جان

که تو از فنا گذشتی، به سر بقا رسیدی

روحت همواره در آرامش باد.

 

 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان