تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب شهریور 1391
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مادر

دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول
بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!
ندا آمد:
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

چند نکته آموزنده

وقتی آدمها شما را ترک میکنند؛
مانعشان نشوید.
شما با کسانی که *رهایتان* میکنند آینده ای ندارید؛آینده شما آنهایی هستند که
در زندگیتان می مانند و در *همه حال* همراه و همقدم شما هستند.

------------------------------------------
*امید*

یعنی آرزو کنیم چیزی اتفاق بیفتد.

*ایمان*
یعنی یقین داریم چیزی اتفاق خواهد افتاد.

*شجاعت*
یعنی اینکه باعث شویم چیزی اتفاق بیفتد.

--------------------------------------
خداوند به فرشته ها شعور داد بدون شهوت ؛
به حیوان ها شهوت داد بدون شعور ؛
و به انسان هر دو را ......
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها
بالاتر است .
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه  کند از حیوان پست تر است ..........
( گاهی شهوت نیروی جنسی نیست ، دنیا طلبی - غرور- مردم ازاری -قضاوت بی جا...و
نوعی شهوت است )
----------------------------------------------------------
بهشت و جهنم

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست دارد.
پرسیدند: کجا میروی ؟؟؟؟
گفت : میروم با آتش ؛ بهشت را بسوزانم
و با آب ؛ جهنم را خاموش کنم
تا مردم خدارا فقط به خاطر *عشق به او* بپرستند؛
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس اط جهنم !!!!!!
-----------------------------------
بین تمام دشمنان
به نزدیک ترین دشمن خود که *زبان* است
بیشتر توجه داشته باش
----------------------------------------
لازمه خوشبختی ؛ فقط جذب کردن چیزهای تازه نیست .
بلکه حذف کردن افکار کهنه است ؛
افکاری که به هیچ دردی نمیخورند.
------------------------------------------
پشیمانی هر گاه جبران ناپذیر باشد ؛
بیش از هر حالت دیگر رنج آور و خرد کننده است
قبل از هر تصمیم کمی* فکر* کنید .
----------------------------------------
در زندگی خود هیچ وقت چهار چیز را نشکنید :
1- اعتماد
2-قول
3-قلب
4-ارتباط
شکسته شدن آنها صدایی ندارد؛
*ولی خیلی دردناک است .*

برآورده شدن دعا

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب           باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
                                                         

                                                   لسان الغیب حافظ


پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از  گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیرمرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید  دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...


 نتیجه گیری  مولانا از بیان این حكایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه    تو مرا بین که منم مفتاح راه 

کوزه طلا

نقل قول یکی از دوستان:

حدودا شونزده سالم بود ناهار رفتم خونه بابابزرگم، یادش به خیراون موقع ماست توی کوزه میزدن و میاوردن بازار برای فروش.

از قضا اون روز ماست سر ناهار تموم شد و کوزه رو همراه ظرف غذا باید میشستم.

کنار حوض نشستم و مشغول شستن شدم که نوبت کوزه رسید و من دستم رو کردم داخلش که یهو دستم گیر کرد و هرکاری کردم نتونستم درش بیاورم این بود که کوزه رو زدم به لبه حوض و شکوندم ، حالا از خجالت نمی دونستم چیکار کنم روم نمیشد به کسی بگم این بود که رفتم داخل باغچه و یواشکی یه چاله کندم و اون کوزه شکسته رو گذاشتم  توش و روشو خاک ریختم و دیگه به روی خودم نیاوردم.

بعد یک سال بابا بزرگ اومد خونمون داره با آب و تاب ماجرایی رو تعریف میکنه، کنجکاو شدم رفتم جلو نشستم ببینم چی تعریف میکنه .

بابا بزرگ میگفت: آره دیروز مجتبی ( دایی بنده) رو صدا زدم بیاد باغچه رو بیل بزنه تا سبزی بکاریم، خاک رو پشترو میکرد که یهو دیدم تکه های شکسته کوزه از خاک اومد بیرون هر چی بیل زد تکه های بیشتری پیدا شد به مجتبی گفتم شانس به ما رو کرده پسر حسابی خاک رو بکن که به طلا و گنج برسیم.

دایی مجتبی بیچاره مجبور شد باغچه رو به وسعت زیادی بکنه و گودال حفر کنه ولی از گنج و بقیه طلاها خبری نبود، حالا بابابزرگ طفلکی فکر کرده بود یکی شبی ، نصفه شبی اومده طلاهارو برداشته رفته .

منم دیدم بابابزرگ خیلی قضیه رو جدی گرفته مجبور شدم ماجرا رو براش تعریف کنم، کلی خندیدیم.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان