تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب بهمن 1391
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بز خری کردن یعنی چی؟؟؟؟

روزی بود و روزگاری بود یک روز ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار
ببرد و بفروشد پیش از رفتن به بازار آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را
به بازار برد . یکی از آدم های بد کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به
بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر
بیچاره کلاه بگذارد او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن
ها در میان گذاشت و طبق نقشه یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند.
اوّلی گفت: عمو جان این بز را چند می فروشی؟ ملانصرالدین گفت: این حیوان
گاو است و بز نیست. مرد گفت: گاو است؟ به
حق چیزهای نشنیده! مردم بز را به بازار می آورند تا به اسم گاو بفروشند.
ملاّ داشت عصبانی می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت .

دوّمی آمد و گفت : ملاّ جان بزت را چند می فروشی ملّا از کوره در رفت و
گفت : مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟ ، مرد حیله گر گفت:
(چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش)
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان قیمتش چند است» ملا
گفت: «ده سکه» خریدار گفت: ده سکه؟ مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه
قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد
ملا باز هم عصبانی شد و گفت: گاو؟ پس چی که گاو می
فروشم
خریدار گفت : دروغ به این بزرگی! مگر مردم نادان هستند که پول گاو بدهند
و بز بخرند.

ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت : «نکند
من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو» خریدار چهارمی
سر رسید و با لبخند آرامش گفت : ببخشید آقا! آیا این بز شما شیر هم می
دهد؟ مّلا که شک در دلش بود گفت : «نه آقا ، بز است ، به درد این می خورد
که زمین را شخم بزند» خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا
با آن زمینم را شخم بزنم» ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی
به این محترمی هم حرف سه نفر قبلی را تکرار
می کند» معامله انجام شد . ملا گاوش را که دیگر مطمئن بود ، بز است به
دو سکه فروخت و به خانه اش برگشت

دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت
فروختند از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد
می گویند (بز خری می کنی)

حکایت خاتم سلیمان و آیین های نوروزی

دکتر الهی قمشه ای می گوید:


یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .

قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.


روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ


اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .

سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

حس و حال عجیب این روزام

خیلی وقته حس و حال عجیبی دارم. نمی دونم شاید دارم به مرز افسردگی نزدیک میشم. خیلی زود اشکم در میاد، برای هر اتفاق کوچیکی ناراحت میشم و غصه می خورم. واسه همه ی مردم این آبادی...

واسه سبزی فروش سر کوچمون که توی سرما با لباس نازک داره دسته های سبزیشو میفروشه  که آخر ماه چیزی داشته باشه بده به صاحبخونش، واسه کفاشی که تو یه دکه نیم متری میشینه و کفش های پاره مردم رو درست میکنه، واسه کبوترهای گرسنه، واسه همه ی مردم بدبخت بیچاره توی خیابون دلم می خواد گریه کنم.

کلاً از وقتی بابا رفته زندگی برام مفهوم جدیدی پیدا کرده الان که فکر میکنم اون موقع بی خیال از مرگ و اتفاقات دورو برم زندگی راحتی داشتم ولی حالا همه چیز منو تحت تاثیر قرار میده. خیلی دلم می خواد مثل سابق بشم ولی نمیشه. شرایط نمیذاره.

وضع روحیم الان خیلی بده، چند شب پیش یه خوابی دیدم تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده، صدقه هم دادم همون صبحش ولی همش تو استرسم.تنها چیزی که میتونم بگم بعد بابا برام مفید بوده، این بوده به خدا خیلی بیشتر از قبل نزدیک شدم. ولی دیگه معصوم که نیستیم شیطون لعنتی نمی ذاره دلم به خدا توکل داشته باشه و خیالم از بابت خیلی چیزا راحت باشه!!!!!!

کلاً آدمی شدم دلواپس و نگران، نگران از آینده ای که نمی تونم تجسم کنم ، همه چیز برام بی معنی شده یه وقتهایی از ته دل می خندم ولی چند ساعت بعدش یه نا امیدی عجیبی میاد به سراغم. حالا شمایی که از علم روانشناسی کمی تجربه داری این علائم طبیعیه یا حدسم درسته رو به افسردگیم؟؟؟؟؟

یه مدت رفتم تو فاز فیلم و سریال کره ای، شاید از نظر خیلی ها دیدن همچین سریال هایی بچهگانه به نظر بیاد ولی من علاقه بسیار زیادی به دیدن سریال کره ای پیدا کردم و تقریبا جدیدترین سریال ها رو پیگیری میکردم. واقعا فکر میکنم تو این مدت خیلی مشغولم کرده. الانم منتظر اومدن سریال جدید از اون سایت مورد علاقه ام هستم، میتونم به جرأت بگم هم ترجمه و هم کیفیت فیلم هاش در حد عالیه. اسم وبلاگش ق ص ری پراز ج واه ره، اگه خواستین یه سر بهش بزنین. رضا میگفت خوشحالم که حداقل به یه کاری مشغول شدی. زبان کره ای رو هم در حد چند جمله یاد گرفتم و علاقه دارم بیشتر یاد بگیرم.

ولی بازم یه جورایی حس وحال قبلی داره بر میگرده. دیانا رو گذاشتیم مهد تا هم بچه با هم سن و سالهاش باشه و هم من وقت بیشتری برای خودم داشته باشم.اگه خدا بخواد و اتفاق غیرقابل پیش بینی دیگه ای تو زندگیمون رخ نده برم یه سری کلاس های دوره ای آموزش کاربردی حسابداری. نمیدونم گفته بودم یا نه من حسابداری دانشگاه مازندران خوندم.(ایییییییییییییی یادش بخیر)

البته بی تجربه هم نیستم یه دوسالی تو حسابداری بانک و مخابرات کار کردم ولی تجربه صنعتی و بازرگانی ندارم خواهش میکنم برام دعا کنین و اگه میتونید راهنمایی کنید تا برگردم به زندگی عادیم.

فاصله قلب آدم ها و تُن صدا

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم . استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش .

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان