تبلیغات
۲تاسوگلی - مطالب دی 1391
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چای و دوستی

نمی‌دانم نویسنده این سطور چه کسی می‌باشد. اما متن زیبایی است.

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی.
این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این
چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار
می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.دوستی با بعضی
آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد
برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام
اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو
می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان
بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم
روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو
ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ
می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.دوستی با بعضی آدم‌ها
مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را
بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و
مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه
بنوشی‌اش و زندگی کنی.

 

ما و فرزندان

فرزندانِ شما فرزندانِ شما نیستند.

آن ها پسران و دخترانِ خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.

آنها به واسطه شما می آیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن شما نیستند.

شما می توانید مهر خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را،

زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند.

شما می توانید تن آنها را در خانه نگه دارید، اما نه روح شان را،

زیرا که روح آنها در خانه ی فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب.

شما می توانید بکوشید تا مانند آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانند خود سازید.

زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند.

شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد.

کمانگیر است که هدف را در مسیر نامتناهی می بیند، و اوست که با قدرتِ خود شما را  خم می کند تا تیر او را تیزپر و دوررس به پرواز درآورد.

بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد؛

زیرا او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که درجا می ماند.

زندگی و مرگ

زندگی و مرگ یک چیزند. چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.

دانشِ خاموش شما از هستیِ  آن سوتر در ژرفای امیدها و آرزوهاتان خوابیده است؛

و همان گونه که دانه در زیر برف خواب می بیند، دل شما در رویای بهار سیر می کند.

به رویاها اعتماد کنید، زیرا که دروازه ی ابدیت در آنها نهفته است.

که مردن چیست، مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟

و نفس نکشیدن چیست، مگر آزاد کردن نَفَس از جزر و مدّ بیقرار، چنان که بالا برود و بگسترد و بی هیچ مانعی خدا را بجوید؟

فقط آنگاه که از سرچشمه ی سکوت بنوشید به راستی می توانید سرود بخوانید.

و آنگاه که به قله کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز می کنید.

و روزی که زمین اندام های شما را فرا می خواند، آنگاه است که به راستی به رقص می آیید.

"جبران خلیل جبران- پیامبر و دیوانه "

هنگامی که شادی من به دنیا آمد...

هنگامی که شادی من به دنیا آمد، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم ((ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگرید.))

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم. ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم.

آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.

آنگاه شادی من از تنهایی مرد.

اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم. ولی یاد، یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدایی از او برنمی آید.

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان