تبلیغات
۲تاسوگلی - حس و حال عجیب این روزام
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حس و حال عجیب این روزام

خیلی وقته حس و حال عجیبی دارم. نمی دونم شاید دارم به مرز افسردگی نزدیک میشم. خیلی زود اشکم در میاد، برای هر اتفاق کوچیکی ناراحت میشم و غصه می خورم. واسه همه ی مردم این آبادی...

واسه سبزی فروش سر کوچمون که توی سرما با لباس نازک داره دسته های سبزیشو میفروشه  که آخر ماه چیزی داشته باشه بده به صاحبخونش، واسه کفاشی که تو یه دکه نیم متری میشینه و کفش های پاره مردم رو درست میکنه، واسه کبوترهای گرسنه، واسه همه ی مردم بدبخت بیچاره توی خیابون دلم می خواد گریه کنم.

کلاً از وقتی بابا رفته زندگی برام مفهوم جدیدی پیدا کرده الان که فکر میکنم اون موقع بی خیال از مرگ و اتفاقات دورو برم زندگی راحتی داشتم ولی حالا همه چیز منو تحت تاثیر قرار میده. خیلی دلم می خواد مثل سابق بشم ولی نمیشه. شرایط نمیذاره.

وضع روحیم الان خیلی بده، چند شب پیش یه خوابی دیدم تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده، صدقه هم دادم همون صبحش ولی همش تو استرسم.تنها چیزی که میتونم بگم بعد بابا برام مفید بوده، این بوده به خدا خیلی بیشتر از قبل نزدیک شدم. ولی دیگه معصوم که نیستیم شیطون لعنتی نمی ذاره دلم به خدا توکل داشته باشه و خیالم از بابت خیلی چیزا راحت باشه!!!!!!

کلاً آدمی شدم دلواپس و نگران، نگران از آینده ای که نمی تونم تجسم کنم ، همه چیز برام بی معنی شده یه وقتهایی از ته دل می خندم ولی چند ساعت بعدش یه نا امیدی عجیبی میاد به سراغم. حالا شمایی که از علم روانشناسی کمی تجربه داری این علائم طبیعیه یا حدسم درسته رو به افسردگیم؟؟؟؟؟

یه مدت رفتم تو فاز فیلم و سریال کره ای، شاید از نظر خیلی ها دیدن همچین سریال هایی بچهگانه به نظر بیاد ولی من علاقه بسیار زیادی به دیدن سریال کره ای پیدا کردم و تقریبا جدیدترین سریال ها رو پیگیری میکردم. واقعا فکر میکنم تو این مدت خیلی مشغولم کرده. الانم منتظر اومدن سریال جدید از اون سایت مورد علاقه ام هستم، میتونم به جرأت بگم هم ترجمه و هم کیفیت فیلم هاش در حد عالیه. اسم وبلاگش ق ص ری پراز ج واه ره، اگه خواستین یه سر بهش بزنین. رضا میگفت خوشحالم که حداقل به یه کاری مشغول شدی. زبان کره ای رو هم در حد چند جمله یاد گرفتم و علاقه دارم بیشتر یاد بگیرم.

ولی بازم یه جورایی حس وحال قبلی داره بر میگرده. دیانا رو گذاشتیم مهد تا هم بچه با هم سن و سالهاش باشه و هم من وقت بیشتری برای خودم داشته باشم.اگه خدا بخواد و اتفاق غیرقابل پیش بینی دیگه ای تو زندگیمون رخ نده برم یه سری کلاس های دوره ای آموزش کاربردی حسابداری. نمیدونم گفته بودم یا نه من حسابداری دانشگاه مازندران خوندم.(ایییییییییییییی یادش بخیر)

البته بی تجربه هم نیستم یه دوسالی تو حسابداری بانک و مخابرات کار کردم ولی تجربه صنعتی و بازرگانی ندارم خواهش میکنم برام دعا کنین و اگه میتونید راهنمایی کنید تا برگردم به زندگی عادیم.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان