تبلیغات
۲تاسوگلی - هنگامی که شادی من به دنیا آمد...
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

هنگامی که شادی من به دنیا آمد...

هنگامی که شادی من به دنیا آمد، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم ((ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگرید.))

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم. ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم.

آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.

آنگاه شادی من از تنهایی مرد.

اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم. ولی یاد، یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدایی از او برنمی آید.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان