تبلیغات
۲تاسوگلی - من شمال میخوام
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

من شمال میخوام

بیکاری رو دوست ندارم ولی هر چی باشه از رفتن به اون دانشگاه که همه ی دانشجوهاش با ورود به اونجا طلسم میشن بهتره ،ولی ما چند نفری که با هم دوست بودیم و البته ترم آخری توی عمرمون اینجوری درس نخونده بودیم ،فکرکنید یکی از دوستام که 4 ترم مشروطی بود و معدل زیر 12 داشت این ترم نمره هاش از 18 پایین تر نبود،دانشگاه برای من مثل یه جور مسابقه دو بود ،اولاش آروم آروم به وسطاش که رسیدم یه کمی سرعتم بیشتر شد به آخراش که رسیدم هر چی تندتر میدوییدم نمیرسیدم آخراش یه چیزی در حد حالت تهوع!!!!!

هفته پیش بازار رضا بودیم و اکثرجنسهاش حراج شده بود،کم کم داره بوی عید میاااااااااااد آخخخخخخ جوووووووون، من عاشق خرید کردنم و لذت می برم وقتی هرجا میرم همه دارن خرید میکنن،چند روزی میشه صبح با صدای گنجشکها و نورخشگل آفتاب بیدار میشم(اوه مای گاد،چه رمانتیک!!!) و هر روز به مامان میگم عید دیگه داره کم کم میاد ...

خونه ی عمو شماله و ما بچه که بودیم همش اونجا بودیم یه خونه ی ویلایی با کلی درخت مرکبات دورش ،خونه های شمالی هم اکثرا شیروونی دارن و زیر اون رو به عنوان انباری ازش استفاده میکنن،عمو هم یه نردبون گذاشته بود واسه وقتی که لازم داشت،شیطونی که میکردیم بهمون میگفتن اون بالا "یه سر دو گوش"هست میگم بیاد اذیتت کنه!!!ولی با این حال نمیدونم چه چیزی باعث شد که من ازنردبون رفتم بالا(اون موقع هم فوض...چی؟ من کی گفتم فوضول من گفتم کنجکاو)بالا رفتن همانااااا و با مغز سقوط کردن همان،دهنم تا 4 متر باز شد و زدم زیر گریه ،یادمه سرم شکست و کارم به بیمارستان کشید،همون ضربه باعث شد من فراموشی بگیرم بعد 2سال هوشیاریم رو به دست آوردم و الان هم کمی مشکل دارم و از همه ی شما دوستان عزیز و گلم خواهش میکنم  پاراگراف سوم خط هشتم از همون ضربه باعث شد(2خط بالاتر)... رو زیاد جدی نگیرید !!!

میدونم یه چیزی روبعد این همه اومدن به اینجا الان فهمیدین اینکه من خیلییییی با مزه هستم.

یه چیزی هم یادم اومد، همون موقع ها(که بچه بودیم،که میرفتیم شمال) شب بود برادرجان من رو از توی حیاط صدا کرد،دیدم وااااا کسی نیست چند بار هم صداش کردم ولی جوابی نشنیدم، یهو دیدم یه آدم با 2 مترقد که یه چادر روی سرشه داره طرف من میاد منم جییییییییییغ زنان به سمت خونه،همونجور که با ترس داشتم برای همه تعریف میکردم دیدم 2تاییشون(برادرجان و پسر عمو) با هرهر خندیدن اومدن!!! برادر جان که قدش هم بلند بود پسرعمو رو گذاشت روی شونه هاش یه چادر هم گذاشتند روی سرشون وکل چراغ های حیاط رو خاموش کردند و از ته حیاط با در آوردن صدای عجیب و غریب به سمت من اومدن!!! دیگه پسر بچه بودن فیلم هم زیاد میدیدند،چاره ای نداشتم بزرگواری کردم و بخشیدمشون

آخیییییی چه دورانی بود من شمال میخوااااااام

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان