تبلیغات
۲تاسوگلی - من هستم
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

من هستم

سلام

درس،دانشگاه،فشار عصبی دیگه وقتی برام نمیزاره بیام اینجا ،امشب كمی سرم خلوت بود رفتم به چند تا وبلاگ قدیمی سر زدم و حس نوشتن اومد سراغم و من رو تا اینجا كشوند.

زندگی همچنان داره با عجله پیش میره ،هیچ چیزی عوض نشده جز احساساتم كه كم كم داره یخ میزنه ،بی تفاوت و بی خیال...

هر هفته صبح روز شنبه ساعت 4 صبح با فحش دادن به شهری كه توش درس میخونم بیدار میشم و راهی دانشگاه می شم ،این ترم مجبور شدم با هر چی استاد گند تو دانشگامون هست كلاس بردارم و واقعا اگه تا آخر ترم كارم به امین آباد نكشه شانس آوردم...

امیدوارم نیمه ی دوم امسال اتفاقهایی كه منتظرشون هستم رخ بده...

چند شب پیش هم من و هم مونا دلمون گرفته بود و تصمیم گرفتیم بعد كلاس هامون بریم گشتی بزنیم توی اون شهر یكنواخت ویه چیزی هم بخوریم و بریم خونه ،رفتیم شام خوردیم،كلا منظره های جالبی از آدمهای مختلف دور و برمون بودن،یك طرف یه دختر خانم عاشق !به همراه دوست پسرشون نشسته بودند،فكر میكنم آخرین باری كه همدیگه رو دیده بودند زمان طفولیتشون بود ،من كه خودم معمولا كمی احساساتی هستم حالم داشت به هم میخورد حدود 1ساعتی كه ما اونجا بودیم این دوتا دست در دست هم ،چشم در چشم هم ،لبخند بر لب ، بدون هیچ گونه صحبت!!! واااااااااااااااای فكر كن غذاشون رو آوردند، پیتزا تبدیل به نون بربری بیات شد ولی دست بردار نبودند آخراش كه ما بلند شدیم دیدیم دوست دختره چشماش رو بسته و دوست پسره داره كف دستای دوست دخترش رو ماسا‍‍‍ژ میده!!!

یه طرف میز هم یه آقا و خانم با یه تیپ معمولی شامشون رو خوردند بعد رفتنشون با صحنه ی زیبایی مواجه شدیم كه باعث شد كلی علامت ! و؟ بالای سر ما و گارسونها به وجود بیاد(چون فقط ما بودیم كه سرمون به همه طرف میچرخید!!) ،سر میزشون لازانیا و پیتزایی كه بود كاملا دست نخورده بود !!! با هم یه دونه پیتزا خوردن و رفتن !!!

میز ما هم كه كلا سوژه شده بود با اون همه كتاب و جزوه و كیف روی میزوشیطنت هامون و سر به سر گارسونها گذاشتن (وقتی من و مونا با هم باشیم واسه خودمون شادیم(كه معمولا با هم هستیم))سرم به غذا خوردن گرم بود كه دیدم روی میز پر دوغ شد،مونا خانم یهو یاد بچگی هاش افتاد با،نی فوت میكنه توی لیوان پر از دوغ!!!

نمیدونم توی اون شهر غمگین اگه مونا نبود من چیكار می كردم مخصوصا این آخریا كه بدتر از قبل به من میگذره...

این فندق هم جا خوش كرده تو شیكم مامانش!!!

بر میگردم ولی كی ؟معلوم نیست...

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان