۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امروز داشتم کتاب گلستان سعدی رو می خوندم  که تصمیم گرفتم هراز چند گاهی حکایتهای از این کتاب پر از درس و حکمت گلچین کنم و توی وبلاگ بذارم البته خوندنش یه کم مشکله باید خوب خوندش تا فهمید .

حکایت اول : هرگاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار، دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اعراض کند، بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:

(( یا ملائکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له ))

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

  کرم بین و لطف خداوندگار        گنه بنده کرده است و او شرمسار              

    حکایت دوم : درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان، گفت از بهر خدا این چه دعا است. گفت این دعای خیر است ترا و جمله مسلمانان را

   ای زبردست زیر دست آزار              گرم تا کی بماند این بازار

   به چه کا آیدت جهانداری                مردنت به که مردم آزاری

حکایت سوم : یکی را از ملوک مرضی هایل بود، که اعادت ذکر آن ناکردن، اولی طایفه ی حکمای یونانی متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره ی آدمی، بچندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن ، دهقان پسری یافتند، بران صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانید و قاضی فتوا داد که خون یکی از رعیت ریختن، سلامت پادشه را، روا باشد.

جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد، ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشدو دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند ، اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا بخون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان، مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند بجز خدای عزوجل پناهی نمی بینم.

 پیش که برآورم ز دستت فریاد    هم پیش تو از دست تو گر خواهم ،داد

سلطان را دل از این سخن بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن، سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت

  همچنان در فکر آن بیتم که گفت        پیل بلنی بر لب دریای نیل

   زیر پایت گر بدانی حال مور           همچو حال تست زیر پای پیل

حکایت چهارم :  پادشاهی را شنیدم بکشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ،که گفته اند

هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید

 وقت ضرورت چو نماید گریز        دست بگیرد سر شمشیر تیز

 اذا یئس الانسان طال لسانه       کسنورمغلوب یصول علی الکلب

ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرا نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید "والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس " ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید، در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی .

که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی، و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic