۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

گزیده ای از کتاب این کارو نکن ، این کارو بکن (احمد فارسی)

· اگه میخوای راحت باشی کمتر بدون واگه میخوای خوشبخت باشی بیشتر بخون

. تا پایان کار از موفقیت درباره آن با کسی صحبت نکن.

· برای حضور در جلسات حتی یک دقیقه هم تاخیر نکن.

· قبل ازعاشق شدن ابتدا فکر کن که آیا طاقت دوری .جدایی و سختی را داری یا نه ؟؟؟

· سکوت تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد.

· نصیحت کردن فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.

· در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن نه مثبت نه منفی.

· نوشیدنی های داخل لیوان ویا فنجان را تا آخر ننوش.

· د راختلاف خانوادگی حتی اگرحق با تو است شجاع باش وتواز همسرت عذر خواهی کن.

· برای کودکان اسباب بازی های جنگی هدیه نبر.

· نه آنقدرکم بخور که ضعیف شوی ونه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی.

· بدترین شکل دل تنگی آن است که در میان جمع باشی وتنها باشی.

· شخص محترمی باش وبدون اطلاع به خانه ومحل کار کسی نرو.

· هوشیار باش کسی که مشروبات و نوشیدنی الکلی استفاده میکنی توراگرفتار خواهد کرد

· وجدانت را گول نزن چون درستی ونادرستی کارت رابه تو اعلام می کند.

· موقع عطسه کردن حتما از دیگران فاصله بگیر واز دستمان استفاده کن ولی با تمام وجود عطسه کن.

· عاشق همسرت باش تابهشت را ببینی.

· کثیف نکن اگر حوصله تمیز کردن نداری.

· بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است تجربه کردنش را به تو پیشنهادمیکنم.

· همه جا از همسرت تعریف وتمجید کن حتی در جهنم.

· با کارمندانت مهربان ولی قاطع باش.

· غرورکسی رو نشکن چون مثل شیشه ی شکسته برای توخطر آفرین است.

· عمل خلاف را نه تجربه کن نه تکرار.

· لبخند بزن مطب دکترها را خلوت می کند.

· باشجاعت اقرار کن که اشتباه کردی.

· هنر نواختن را یاد بگیرنواختن موسیقی در هیچ کشوری گدایی نیست.

· هنگام صحبت کردن با دیگران به چشم آنها نگاه کن تاپیام وکلام تو را درک کنند.

· بادندان میخ نکش.

· کسی را که به توامیدوار است نا امید نکن.

· برا کسی که دوستش داری در روزتولدش پیام تبریک برایش ارسا ل کن.

· اولین خیر باش

· باداشتن همسری خوب همه کس وهمه چیز را یکجا داری.

· در دفتر ومنزل گل های زیبا داشته باش.

· حسابداری وروشهای آنرا یاد بگیر.

· تزریق سرم وآمپول را یاد بگیر.

· وارد سیاست نشو.

· عمر مد کوتاه است.

· به سفر وهمسفرفکر کن.

· تاندانی نمی توانی پس بدان تابتوانی.


آقای احمد فارسی طی کامنتی که گذاشتن خواستن شماره تلفن همراهشون رو اضافه کنیم تا اگه کسی خواست مستقیم با خود ایشون تماس بگیرن۰۹۱۲۳۲۸۰۳۰۸ احمد فارسی

بازی روزگار «دل نوشته ای از پرفسور حسابی»


بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.


همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.


انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !


عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید

و دوست داشتن در امتداد زمان

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود ...

..........


انسان چیست ؟ 

شنبه : به دنیا می آید.

یكشنبه : راه می رود.

دوشنبه : عاشق می شود.

سه شنبه : شكست می خورد.

چهارشنبه : ازدواج می كند.

پنجشنبه : به بستر بیماری می افتد.

جمعه : می میرد. 


فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
 

السلام علی الحسین

بیایید اینبار در محرم سیاه نپوشیم، سیاهی را از دل بزداییم.

زنجیر نزنیم، زنجیر از پای گرفتاری باز کنیم.

سینه نزنیم، سینه دردمندی را از غم پاک کنیم.

اشک نریزیم، اشکی از چهره مظلوم و یتیم پاک کنیم.

آن وقت با افتخار بگوییم << السلام علیک یا ابا عبدا... الحسین>>

 

 

 

همه چهار زن دارند!!!!

روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را بسیار دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد!"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم!

الف: زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

 

 
  • تعداد صفحات :56
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic