۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

زن خوب

زن خوب فرمانبر پارسا                  کند مرد درویش را پادشاه

همه روز گر غم خوری، غم مدار     چو شب غمگسارت بود در کنار

زن ار پارسا باشد و کم سخن        نگه در نکویی و زشتی مکن

مهین زنان در جهان آن بود            کزو شوی همواره خندان بود


تمثیل آورده اند که شخصی خواست زن خود را طلاق بدهد. دوستی داشت فهمید از او پرسید که ای برادر عیب زن تو چیست که او را طلاق می دهی ؟

گفت ای برادر بدترین و شقی ترین مردان کسی است که عیب زن را پیش کسان گوید و در حدیث آمده که هر کس عیب زن خود را با دیگران بگوید یا به زنان تهمت و دروغ بندد آن دو فرشته که موکل اعمال اویند بر او لعنت کنند.

پس من چگونه عیب زن خود را پیش تو بازگویم.

آن مرد چون این حدیث بشنید خاموش شد و حرفی نزد.

بعد از آنکه طلاقش داد، زن به شوهر دیگر رفت.

آن دوست باز به او گفت ای عزیز اکنون او زن، دیگری شده الحال بگو او چه عیب داشت که تو او را طلاق دادی

گفت ای برادر نادان و ای دوست ابله ترا چه بر این داشت که تحقیق عیب زن دیگران را میکنی، از خدا نمیترسی

ترا چه کار به زنان مردم شاید که دروغ گقته باشم.

 

جراحی سوگلی ناصرالدین شاه

بحث حذف ی ا ران ه و آزاد سازی ق ی م ت ها از زمان دولتهای قبل از اح م د ی ن ژ ا د مطرح شده بود ولی هیچیک از آنان حاضر به انجام این کار نشده بودند و تنها اح م د ی ن ژ ا د بود که این عمل جراحی بزرگ را بر روی اقتصاد بیمار ایران آغاز کرد.
مدت کوتاهی پس از آغاز حذف ی
ا ر ان ه ها, مقاله ای در سایتها منتشر شد که هدف از آن, مقایسه عملکرد اح م د ی ن ژ ا د با یک پزشک زمان ناصرالدین شاه بود و اکنون با آشکار شدن نتایج عملکرد اح م د ی نژاد , مقاله مذکور خواندنی تر و جالب تر به نظر می رسد.

دکتر«محمد خان کفری» از فرنگستان برگشته بود.
آن زمان اواخر دوران سلطنت ناصرالدین شاه بود.
می گفتند دکتر از فاکولته طب پاریس فارغ التحصیل شده است.
«لذت الدوله» سوگلی ناصرالدین شاه از درد شکم رنج می برد.
او پس از انیس الدوله، شکوه الدوله، امین اقدس، عایشه خانم یوشی، لیلی خانم یوشی، باغبانباشی خانم و بدرالسلطنه، از زنان مورد علاقه اعلیحضرت بود.

بصورت استثنایی اجازه داده شد دکتر محمد خان کفری (چون در فرانسه زیاد مانده بود و حرفهای بی قاعده می زد، او را کفری می خواندند) خانم را معاینه کند.
او «لذت الدوله» را معاینه کرد و تشخیص داد خانم سنگ کلیه دارد و باید جراحی شود.
دکتر «تولوزان» و ده ها دکتر خارجی دیگر گفتند عمل جراحی خطرناک است. خانم باید فقط با دوا معالجه شود و به تدریج حتی دکتر «اسکات» و دکتر «لیندلی» و دکتر «سادوسکی» پیشنهاد کردند، خانم به فرنگستان فرستاده شود اما دکتر «کفری» زیربار نرفت و اطمینان داد.

خانم را به مریضخانه ناصری (همین بیمارستان سینا) بردند. دکتر کفری، دو ساعت وی را جراحی و سنگ کلیه را خارج کرد.
شاه و درباریان و خانمهای حرم در اتاق مجاور مشتاقانه و با بی صبری در انتظار پایان آن لحظات جان سوز بودند. سرانجام دکتر از اتاق خارج شد. چشمهایش از شوق برق می زد، بی اختیار می خندید بشکن میزد شاه و وزیر اعظم امین السطان جلو رفتند.

شاه پرسید: ها؟! دکتر جان، چی شد؟ مریضه عمل شد؟ گفت: بله، قربان تمام شد. الحمدلله به میمنت و مبارکی عمل انجام و سنگ حجیم خارج شد. سپس یک قلوه سنگ چندین مثقالی متبلور که خون آن را شسته بودند و در مشتش بود، (لابد برای اینکه از شاه مشتلق بگیرد) به شاه نشان داد و حدود یک ربع ساعت درباره بزرگی آن و حجم و وزنش و اینکه مانندش در اروپا دیده نشده است، صحبت کرد و افزود: دلم می خواهد آن را به اکسپوزسیون جهانی پاریس بفرستم تا همه اطبا و جراحان تماشا کنند و شاخ در آورند. قربان! ملاحظه فرمایید، چقدر سنگین است؟ پدرم درآمد تا این عمل بی سابقه را به پایان برسانم.
شاه گفت: ان شاء ا...، مریض که به هوش می آید؟
طبیب جان! امان از عنایت خاص ما به این علیامخدره، این اواخر خیلی ضعیف و نحیف شده بود.
دکتر گفت: الحمدلله دیگر آن ضعف و نحیفی برطرف شده و صورت آن به حدی می درخشد که باور بفرمایید، شبیه فرشتگان شده اند، قبله عالم! بفرمایید داخل جنازه آن مرحومه را ملاحظه فرمایید و فاتحه ای برای روح تازه درگذشته بخوانید. ایشان با تن در دادن به این عمل جراحی سخت، خدمت بزرگی به عالم بشریت فرمودند. خدا بیامرزدشان و از گناهان کرده و ناکرده آن عفیفه در گذرد!
ناصرالدین شاه ابتدا متوجه مفهوم سخنان دکتر کفری نشد. گفت: چه می گویی؟ از کی حرف می زنی؟ میت و درگذشته چیست؟ کی مریضه به هوش می آید؟ مرتیکه! جوابم را بده، لذت الدوله چه شد؟
دکتر کفری نگاهی به شاه کرد و نگاهی به حاضران و گفت: قربان! به سنگ کلیه نگاه کنید. تاکنون هیچ جراحی از زمان بقراط حکیم و جالینوس تا امروز نتوانسته چنین سنگی از کلیه انسان درآورد. عمل بزرگی بود و علمای فرنگستان مبهوت می شوند.
البته مریضه زیر عمل تاب نیاورد و فوت فرمود، خدا بیامرزدش!!

تمثیل (حکایت زیبا در باب یاد خدا)

آورده اند که خواجه حسن نوری (ره) دایم در ذکر حق بودی و معرفت و بزرگی حسن نوری در عالم منتشر گشته بود.

از شهر مصر دو جوان نام و آوازه ی نوری را شنیده گفتند: به خدمت و زیارت چنین کسی رفتن لازم و واجب است تا سعادت دنیوی و اخروی حاصل کنیم.

آن جوانان از وطن خود  طی مسافت کرده بعد از مدتی به آن شهر رسیدند. در بیرون شهر درختی و آب روانی بود، لحظه ای در آنجا آسودند.

یکی از آن دو زبان مرغان می دانست، دید دو مرغ در بالای درخت نشسته و صدایی میکردند.

جوان بعد از شنیدن آن گفت:(انالله و انا الیه راجعون) رفیقش گفت چه واقع شده که این آیه را خواندی؟

گفت (دریغ از راه دور و رنج بسیار) در این وقت حسن نوری در جهان زنده نیست که این دو مرغ با هم گفتند. پس هر دو جوان حیران بماندند و با هم گفتند اگر به

دولت سعادت و حیات او نرسیدیم یزیارت قبر او رویم. پس به در خانقاه او رفتند، در را بسته دیدند، حلقه بر در زدند حسن بیرون آمد.

یکی از آن دو جوان پرسید تو کیستی؟ گفت حسنم ایشان حیران بماندند و خجل گشته به دست و پایش افتادند، حسن ایشان را داخل برد و غریب نوازی نمود.

گفتند یا شیخ یزرگوار ما هر دوتن از مصر بقصد زیارت تو آمدیم و در بیرون شهر بالای درختی مرغان می گفتند  که در این وقت حسن نوری در عالم زنده نمانده

چون به خانقاه رسیدیم الحمدلله شما را زنده دیدیم و در حیرتیم که مرده چون زنده می گردد.حسن بشنید این سخن نعره بزد و بیهوش شد.

پس از لحظه ای که به خود آمد گفت ای برادران مرغان آنچه می گفتند راست و درست بود. در آن دم من از ذکر و یاد خدا غافل شده و با اهل دنیا مشغول بودم

از آسمان و زمین آوازی برآمد که حسن نوری در این وقت در جهان زنده نیست.

هر آن کو غافل از حق یک زمانست             در آن دم مرده است اما نهانست

پس بدانید که زنده دل به یاد حق و ذکر حق می باشد و هر که غافل مانده او مرده دل است.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق      ثبت است در جریده عالم دوام ما  

هیاهوی زندگی

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم

چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نه، نمی شود.

به همین سادگی ...

کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم

به جایش فقط او را نگه می داشتم او خودش به جایم می دوید و غصه می خورد.

 

 
  • تعداد صفحات :56
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات