تبلیغات
۲تاسوگلی
۲تاسوگلی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • >
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سورپرایز!!

عیدتون مباااااارک 
سال جدیدتون مباااارک
واقعا برای تک تکتون آرزو می کنم سالی پر از شادی و موفقیت داشته باشید.
بازم همینجوری به سرم زد بیام اینجا، اما نمیدونم از چی بگم !! دارم بزرگ و بزرگ تر می شم ، دارم روزها و سال های زندگیم رو سریع تر از قبل پشت سر می زارم.گاهی وقت ها باور اینکه تا 3 سال آینده وارد دهه 30 زندگیم می شم برام کمی سخته! کلا بزرگ شدن سخته ، جز بزرگسالان به حساب اومدن سخته، از بین رفتن احساسات دوران نوجوونی سخته ، چه فکر هایی برام ارزشمند بود، رسیدن به چیزهای دست نیافتنی !!
حالا چیزهای دیگه ای برام ارزشمنده و آرزو های دست یافتنی دارم  
راستی به لطف خدا، یه کوچولوی دیگه وارد زندگیمون شد، خواهرم صاحب دومین بچش شد اسمش دانیاله و هنوز یک ماهش نشده و بعد 3 سال شادی رو وارد زندگیمون کرد...
اینم سورپرایز 
تا سورپرایز بعدی خدا حافظتون

خاطراتم...

بعد از چند ماه از آخرین مطلبم ،امروز دوباره هوس کردم بیام به وبلاگم ،درسته که گاهی اوقات فراموشش می کنم اما هر وقت که میام و به عقب نگاه می کنم می بینم چقدر اینجا برام عزیزه ،چقدر دوستش دارم ،و مثل یک فیلم خاطراتم رو بهم نشون می ده و البته دلم  هم میگیره ، از روزای خوبی که اینجا با شما داشتم  از روزایی که منتظر بودم یه اتفاقی ،یه حرفی ،یه موضوعی برام پیش بیاد تا بیام و براتون بنویسم از خودم ،خانوادم و زندگیم ...اما الآن جز از یک یا دو نفرتون خبر ندارم اونم در حد اینکه بدونم حالتون خوبه ...و اینقدر فکرم و زندگیم درگیر شده که خیلی زود فراموش می کنم روز قبلم رو ...البته فکر میکنم فقط من نیستم و  این شامل همه ما شده، چون زندگی همه یه جورایی درگیر یک سری مسائل شده که وقتی برای نوشتن نداریم 
اما هر کدوم از شما که دارید این مطلب من رو می خونید ،فقط می خوام این رو بدونید که همونطور که این وبلاگ برام عزیزه ،تک تک شما هم برام عزیز هستین و جزئی از زندگی و سال های گذشته شده ی زندگیم هستین...

سرت را بر زانوان خداوند بگذار...

دختری از مرد روحانی میخواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد. وقتی مرد روحانی وارد منزل میشود ، مردی را می بیند که بر روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.  پیرمرد با دیدن مرد روحانی گفت: شما چه کسی هستید؟ و اینجا چه میکنید؟ روحانی خودش را معرفی کرد و گفت: من دراینجا یک صندلی خالی میبینم گمان میکردم منتظر آمدن من هستید.
پیرمرد گفت آه بله... صندلی... خواهش میکنم بفرمایید بنشینید . لطفا در را هم ببندید. مرد 
روحانی
 با تأمل و در حالی که گیج شده بود در را بست.
پیرمرد گفت : من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی، حتی 
دخترم نگفته ام. راستش در تمام زندگی اهل عبادت و دعا نبودم تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد
روزی به من گفت : "دوست من فکر میکنم "دعا یک مکالمه ساده با خداوند است." روی یک صندلی بنشین یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده. با اعتقاد فرض کن که خداوند بر صندلی نشسته است این موضوع خیالی نیست. خدا وعده داده است که من همیشه با شما هستم. سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که هم اکنون با من صحبت میکنی."

من چند بار این کار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند بار این کار را انجام میدهم.
مرد روحانی عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد مرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و مرد روحانی به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به مرد روحانی تلفن زد و به او خبر 
مرگ پدرش را اطلاع داد. مرد روحانی بعد از عرض تسلیت پرسید : آیا او در آرامش مرد؟
دختر گفت: بله وقتی من میخواستم از خانه بیرون بروم او مرا صدا زد که پیشش بروم دست مرا در دست گرفت و بوسید. وقتی که نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم، متوجه شدم که او مرده است.
اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد. معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته است شما چطور فکر میکنید؟
مرد روحانی در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت: ای کاش! ما هم میتوانستیم مثل او از این دنیا برویم. 
از گذشته تا حال از حال تا آینده خدا با توست در همین نزدیکی. پس خوشا به حالت که اشرف مخلوقاتی و خلیفه او بر زمین. همواره با خودت زمزمه کن خدا در همین نزدیکی است، در همین نزدیکی. بعضی وقتها سرت را بر روی زانوان خداوند قرار ده . با او مناجات کن . خودتو خالی کن . پروردگارت همواره منتظر توست . او مهربانترین مهربانان است.

من دوباره برگشتم

سلام
خیلی وقت می شد نیومدم اینجا ،نمیدونم دوستام کجان و چیکار می کنن اما امیدوارم حال همشون خوب باشه ...
زندگی آرومی که داشتم درگیر یه موج بزرگ شد ،خوشبختانه من رو غرق نکرد اما زخم هاش همچنان با من هست و هنوز التیام پیدا نکرد..
من در حال حاضر توی شرکت تولید نرم افزار دارم کار میکنم و از طرفی کار عکاسی می کنم ،جسور تر شدم و عاقل تر
سوگلی بزرگه هم همچنان با پست هایی که میزاره تا حدی تونسته گرد و غبار  اینجا رو پاک کنه ،دیگه همین دیگه ،کلا اومدم بگم منم هستم 
سعی دارم که بیشتر بیام اینجا و بنویسم ...

 

 
  • تعداد صفحات :56
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : ۲ تا سوگلی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان